💠💠 «بر روشنای دل» (۲۹)
🔰 نيايش از :
محمدحسین بهجت (شهریار)
دلم جواب بلی میدهد صلای تو را
صلا بزن که به جان میخرم بلای تو را
به زلف گو که ازل تا ابد کشاکشِ تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را
کشم جفای تو تا عمر باشدم هر چند
وفا نمیکند این عمرها وفای تو را
بجاست کز غمِ دل رنجه باشم و دلتنگ
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را
تو از دریچهی دل میروی و میآیی
ولی نمیشنود کس صدای پای تو را
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🔰 نيايش از :
عراقی (قصاید)
ای جلالت فرش عزّت جاودان انداخته
عکس نورت تابشی بر کُن فکان انداخته
نقشبندِ فطرتت نقشِ جهان انگیخته
بر بساطِ لامکان شکلِ مکان انداخته
چیست عالم؟ نیم ذرّه در فضای کبریات
آفتاب قدرتت تابی بر آن انداخته
کیست جان؟ از عکسِ انوارِ جمالت تابشی
چیست تن؟ خاکی درو آب روان انداخته
تا شود سیراب ز آبِ معرفت هر دم گیا
فیضِ مهرت قطرهای در کشتِ جان انداخته
🍃🌸☘️🌱🌹🌿🍃🌺🍃
تهیه و تدوین: سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهي شعبه البرز