به نام خدا
در هجوم فتنههای دشمنان بر مُلک -ُ دین/
منظری اینگـونه بهر پاسخ-ُ سامان، ثمیـن
گر بُوَد بهر خلائق اینچنین رسمی به راه/
همرهی -ُ همگرایی جلوهگر در سرزمین
در این ایّام که بعثت خداخواهِ مردم، تعهد اصیل ملی و اسلامی را در صحنههای باشکوه حماسه و رشادت و شهامت رقم زده و میزند و بارقههایی بزرگ از تحولآفرینی در حیات اجتماعی و حرکت عمومی کشور را در برابر دشمنان خارجی و داخلی به ظهور میرساند، خودآگاهی و آگاهی عمومی برای افزایش تابآوری و همگرائی ملی در برابر هجوم تبلیغی، روانی و شناختی دشمن و چگونگی بازکردن ریشهای گرهها و حل مشکلات کشور و صیانت از شعارهای انقلاب: «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» و «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی»، مسئولیتی سترگ و همگانی است.
«باورها»، «بینشها» و «ارزشها» نقش اساسی و بنیانی در چگونگی «هنجارها و منشها»، «نهادها و ساختارها"، «رفتارها»، «قانونمندیها و رویهها» در سطح زیستن «فرد»، «جامعه» و «حکومت»، ایفا میکنند. از اینرو، واکاوی و بازخوانی رویکردها و نگرشها بر این اساس، بر شناخت بسیاری از نارسائیها و آسیبهای داخلی و برطرفساختن آنها همراه با تقویت، تحکیم و بازسازی جامعه و استحکامبخشی به انسجام ملی و همگرائی ملی اثرگذار است. همواره میتوان از دل بحرانها و تهدیدها، فرصتهای اثربخش و سازندهای بهوجود آورد که صحنۀ اجتماع را به تحوّلهای سازنده، همراه با اقتدار و اطمینان سوق دهد. امید است این نوشته بتواند در برانگیزاندن چنین تاملی، قدمی هر چند کوچک، ولی مفید بردارد.
آنچه در این نوشته بهصورت آهنگین ارائه شده برداشتی است از نظر مرحوم آیت الله علامه جعفری (ره)، که در جلد اول کتاب «تفسیر نهجالبلاغه» در صفحۀ 156، تحت عنوان «عناصر فردیّت» انسان مطرح کردهاند. مطمئناً مطالب اینجانب با اشکال و عیوب و نقائصی در این رابطه همراه است که پیشاپیش از آن عذرخواهی کرده و از تصحیح آن سپاسگزاری مینمایم:
برگرفته از سبوی علم آن علّامهنامِ «جعفری» است/
ورنه این پیمانهریز، قدرش همانا قطرهای است
بخش اول
1. چکیده:
با سه عنصر آدمی یابد همی «فردیّتَ»ش/
یک، «حیات»-ُ دو «توان»-ُ سومی «میخواهمَ»ش
هر یکی از سه، اگر سرکوب-ُ در بند بیند او/
میشود در نزدِ او مخدوش «موجودیّتَ»ش
اجتماع چون نفی سازد اینچنین، «من» را ز او/
پس ندارد هیچ دیگر اعتبار-ُ ارزشی اندر بَرَش
چون که مُلک از اتّصال حلقهها گیرد وجود/
او سوا گشته ز این زنجیره-ُ پیرامُنَش
حلقۀ «بیمن» به جبر پیوسته بُد با حلقهها/
کشتی بشکستهای، گم کرده او «هویّتَ»ش
در چنین حالت شود زنجیرها زندان او/
«زندگی» زین پس همی گردد «نزاع در بودنَ»ش
2. مقدمه
یا که سر در جِیبْ باید بُرده-ُ خاموش شود/
یا که عقل سرگرمِ بازی کرده تا سرخوش شود
یا شود غوطهورِ پوچی که بلْ جبران کند/
هر هدف در زندگیّ خود به آن پنهان کند
یا به تخدیری زند دست تا ز رنجش کم شود/
سر به صورتسازی ذهنی-ُ عقلی خَم شود
سطح بالاتر ازین وضعیّتم حاصل بُود/
لیک باید «شخصیت» را قوّتی واصل بُود:
در چنین صورت بود امکانْ دو گونه سویکرد/
هر دو فاعل بر «تحوّل»، تا بگردد رویکرد
اوّلی «اصلاحگر»، «خواهد سرا را نو کند»/
آن دگر «تخریبگر»، «از پِی، بنا را نو کند»
دستهای دیگر از این دو باشد اندر جامعه/
کو پیِ ترک مکان-ُ دوری از هر واقعه
لیک فرق است گر کسی آزاد «هجرت» میکند/
با کسی کز بغض-ُ کین از خانه «غیبت» میکند
اوّلی رویش به سوی خانه با دلسوزهایست/
آن دگر پشت سرش را هر نظر با کینهایست
3. تبیین
این «سه عنصر» را نباید دستِکم محسوب کرد/
« زیستنِ فردی-ُ جمعی» زان توان «مطلوب» کرد
اجتماع آنگه شود «مرغوب»-ُ گیرد اعتبار/
پاس دارد این «سه عنصر» بهر «فرد» و هر «تبار»
3. ۱. عنصر اول
اوّلیّ آن «حیات» است-ُ مقدّم بر همه/
حقّ آن باشد «مساوی» بهر انسان در همه
هیچکس را حق نباشد تا بگیرد مالِ کس/
یا به خواه خود کند محدودهای اِعمالِ کس
چون که این نعمت عطای «خالق یکتا» بود/
قطعْ یا محدودیت با حکم او مُجزا بود
این حیات، سطحش فرایِ خوردن و خوابیدن است/
برتر از حیوان چو انسان هست، حقْ این دیدن است
زان که انسان بهرهمند از «قوّۀ عقلانی» است/
چُون که برخوردار از «اندیشه»، ز «فکر»، نِی دانی است
شوق «دانستنْ» و «فهمیدنْ» سرشتیزاده هست/
«پنج حسْ» ابزارِ ادراکَم در او آماده هست
چون که «وجدان» دارد و زان بر قضاوت قادر است/
«نفْس» را خواهش «فجور»-ُ یا به «تقوا» صادر است
زین که دارد «اختیار»، بر «انتخاب»ش سرور است/
هم در این خلقت، ز جنّ-ُ از مَلک او برتر است
نعمت «آزادی»اش را کس به او نِیداده است/
بلْ «خداوند» این «گُهر» در خلقتش بنهاده است
اینچنین وصف از «حیاتْ»، آدم اگر لایق بُوَد/
واجب است آن اجتماع در ادّعا «صادق» بُوَد
3. 2. عنصر دوم
دومین عنصر در این عرصه «توان» آدم است/
که ز «استعداد»-ُ نیرو، آن توان آید به دست
میتواند زان طبیعت را شناسایی کند/
هم از آن بهر وجودش «بهرهبرداری» کند
گر چه در ظاهر همی روشن و یا بیمشکل است/
چون در آن غوری شود بس نکتههایی حاصل است:
اول؛ استعدادِ انسانی بُود هان پرشمار/
هر نفر بخشی از آن را دارد او در اختیار
ثانیاً؛ آن کس که دارد، در دگر فهمش کند/
غیر آن گر شد، پس او در دیگری نفیَش کند
ثالثاً سطحش در انسانها همی رشد میکند/
هر کسی دارد، به سطح غیر خود پشت میکند
زین جهت نسبت به آنکس کو ترازش فربه است/
همچو زندانبان، فضای رشد او تنگ کرده است
آن دگر، گر مستعد در فکر-ُ اندیشه بُوَد/
در چنین زندان، بهسان آدمی مرده بُوَد
هان! چنین سامان گسترده اگر مبنا شود/
از نشاط و زندگی در جامعه غوغا شود
لیک این حالت به هر مشییی نمیآید، به دست/
بر بنای «گفتگو»، یا که «تعامل»، آن بِهْ است
این به هر برنامه در سامان کشور نکتهای است/
با نگاهِ «بسته» یا «یکسو»، سیاست اختهای است
3. 3. عنصر سوّم
سومین عنصر اگر چه آخر از آنها بُوَد/
لیک در معنا بر انسان از همه اوُلی بُوَد
هر کسی «میخواهمِ شخصی» درونش دارد او/
زندگی از بهر «اشباعِ» همان میجوید او
نور و گرما میدهد آن بر تمام هستیاش/
«شور»-ُ «شوق»-ُ لذّت « زایندگی»، «سرمستیاش»
هر چه «استعدادْ» توانا کرد -ُ میآرد نشاط/
لذّت «میخواهم» است خوش رنگ-ُ بو سازد بساط
آدمی را این دو گر در طول عمر همسو شوند/
لحظههای سخت یا آسان، جملگی بِهْپو شوند
بطن این «میخواهم» ار غوری شود/
گوشههای ظاهر و پنهان آن پیدا شود
ویژگیها گر ببینی همچو «استعداد» هست/
بهر هر کس از خلائق «رنگ -ُ بو» تکزاد هست
گر به «خواهِ» خود بخواهیم زندگی بهر کسان/
چُون بوَد فرجام؟ گردد طعمهگاهِ کرکسان
«سبک» گوناگون بجویند از سرِ پایندگی
تا که یابند پس «دلآرام»ی ز چهر زندگی
گر نگه باشد چنین معیار در «به ْْبودِ» خلق/
بهر سامانی «پذیرا»، رهنمون «اُمّیدِ» خلق
4. نتیجهگیری:
زین همه گفتارها حاصل که "میباید چنین تدبیر کرد:/
بهر «اصلاح» -ُ «تحوّل»، با «مشارکت» رهی هموار کرد
نی به «گفتار ْْ»، بل به«رفتار»-ُ به «قانون»-ُ « نهاد»-ُ «ساختار»/
تا «نهادینه» بسازد اجتماعی در ترازِ راهوار
پس گرهها را به این رهبُرد بتوانی زمانی باز کرد/
راه بهرِ «حقِّ مردم» با «عدالتگستری» هموار کرد
گر «ابزاری» بُوَد مَنظر، نَهد آخر سرِ مردم کلاه
چون که «مبنایی» ببینیم، میشود از بهر مردم «دِژ ْْپناه»."
این «سه عنصر» نی که تنها مُلک را نیکو به سامان میکند/
«خانواده»، هر «جماعت»، «اجتماع» را هم خرامان میکند
پس کنون باید « نگاهی نو» بهاین «انسان»-ُ «وضعیّت» نمود/
تا که راه-ُ رسمِ نیکو بر خلائق در رهِ «دین» را گشود
بخش دوم
در پیاش صورت بگیرد اینچنین ابهام: " پس دین را چه کار؟"
"از مراعات «سه عنصر» با «خِرَد»، سامان رسد؛ اینست کار".
گر گِره را با خردمندی در اذهانی نهبتوانی گشود
وضع نامطلوب، در سامان کشور رُخ بسی خواهد نمود
اولین کاری که دین در «زیستن» از بهر هر انسان کند
این «سه عنصر» را عطای «خالق یکتا» همی اعلانکند
یعنی انسان! این «سزاواری» سرشت توست در این خلقتت
حقّ ندارد مردمی یا قدرتی گیرد ز دستت مرحمت
در ره سامان مُلک، دانسته زین «حق»ها اگر غفلت شود
آن طریقِ «ظلم» باشد وز «عدالت» گر چه بس صحبت شود
خدمت دیگر که دین در پاسداریّ «سه عنصر» میکند
جایگاه آدمی در دنیی و عقبا مُبَصَّر میکند
اینکه شان او نه محصورِ درین «جسم-ُ غرور-ُ شهوت» است
بل فراتر از همه مخلوق بوده، «منتخَب» از حکمت است
پس نموده بهر او تسخیر جمله آسمانها و زمین
تا که راه سلم و عمران جوید و پوئیدنش همچون «امین»
چون «بزرگیّ و کرامت» را در این عالم برایش قائل است
زین سبب «آزادی»اش بخشید، آید سوی «او» گر عامل است
چون که در «فطرت» سرشته گشته ذاتش با کمال
بهر آن چیزی که خواهد نِی رضا گردد به کسرش یا زوال
بس حریص است آدمی، طغیان کند در خواه، در امیالِ خود
از سرِ «جهل-ُ عناد-ُ شهوت-ُ پندار»، هم «اغفال» خود
زین جهت او جانِ «عُلیا» را به «خواهِ سوء» بس «اَسفَل» کند
با بنای «ظلم»-ُ «تحقیر»، زندگیّ خلق را اَهوَل کند
دین، ولی «میخواهم» او را حریمیّ –ُ صفایی میدهد
خواه را از «انحراف»-ُ «لغزش»-ُ «زشتی» رهایی میدهد
میکند آگاه او را از سرانجام وجودش در جهان
میگشاید چشم دل را بر سرای جاودانیِّ نهان
از «عدالت» هم سَزا-ُ هم جَزایِ کردهاش باشد به پیش
هم کمال-ُ شادمانیّ -ُ سرایِ جاودانی؛ کان بُوَد آمالِ کیش
بخش سوم
هان درون ذهنها هم پرسشی: "دین این طریقت چون کند؟"
"مردمانی نی بُده از اهل ایمان؛ زندگیشان خون کند."
این گلوگاهِ هیاهو، رزمگاهِ هر جهاد و جِدّ ماست
جایگاهِ حملهیِ دشمن به دین، تبلیغ و هجمه ضدِّ ماست
گر که با «تحریف» یا «حذف» از«سه عنصر»، پاسخ آن میدهیم
حاصلش از پیش معلوم است؛ به راهی کج ز خلقت میرویم
گر «تجارب» یا «تبختر» منتنفی سازد جواب بر این سوال
آن، «افق» کمرنگ کرده، وز قوای «خلق» گیرد پس مجال
اصل دین بر «عقل» و «فطرت» استوار، با «عدل» میخواهد گذر
چون نباشد «علم» به ره، «لاتَقفُ» واجب بین بشر
علم حاصل میشود با بهره از «عقل»-ُ ز «وحی»-ُ «تجربه»
هر یکی روشن کند محدودهای از خلقت -ُ دارد «حساب» -ُ «دامنه»
چون که خلقت مظهر لطف-ُ جمال«ربّ»، جلال وی بُود
بین این سه: «عقل-ُ وحی-ُ تجربه»، در علم تعارض کِی بُود؟!
چون به «حق» برپاست عالم، آسمانها-ُ زمین و بندگی
«عدل»، بنشاند هر آن چیزی به جای خود؛ ستونِ زندگی
چون که کار دین اساسش عدل-ُ علم-ُ در پی «حکمت» بُود
هر «حنیف»ی را درون اجتماع و مُلک همی رحمت بُود
گرچه او بر ساحت دین راهِ دل نسپرده است
سایهسار «عقل-ُ فطرت»، «علم-ُ عدل»، این ره که هست
شرط آن باشد که کشور آن «سه عنصر» را بسی راعی شود
گر «برادر» نیست، در خلقت «برابر»، زندگیش عالی شود
ره بجوید «فطرت» آدم به سوی «حقّ -ُ زیبائی-ُ خیر»
«نیکی» از «پندار» و هم «گفتار»-ُ «کردار»ش به سِیر
فطرت، انسان از «سقوط»-ُ از «حضیض» حافظ شود
وحی چو میآید به سویش، زان همی باسط شود
فطرت ار رویش به بالا، آن نه قُلّه، نِی مسیر عنوان کند
وحی، شناساند قُلَل را، راه آن تابانکند
هم رهِ «رفتن»، «رسیدن»، از «سُبُل» تا بر«صراط»ش میدهد
«رهسپردن» کرده تدبیر، هم طریق رهسپارش میدهد
هر مقالی جلوهی «توحید» -ُ بنمایاند ظهور
گر چنین انسان ببیند، دائماً یابد «حضور»
حمیدرضا فرهمند
عضو هیئت علمی جهاددانشگاهی