انقلاب اسلامی و احیای امکانهای فراموششده انسان ایرانی
اسرا معماری
دانشجوی روانشناسی دانشگاه شیراز
دهه فجر، در لایهای آشکار، یادآور یک رخداد سیاسیـتاریخی است؛ اما در لایه نهان خود، حامل نوعی جنبش وجودی و معنوی است که هنوز هم میتوان پژواک آن را در حافظه جمعی ایرانیان شنید. برای فهم این واقعه تنها نباید آن را در ظرف مناسبات قدرت یا تحولات ساختاری دولتها تحلیل کرد؛ بلکه باید آن را بهمثابه رسوبی از یک تجربه هستیشناختی در ساحت انسان ایرانی مورد توجه قرار داد. هر انقلاب، پیش از آنکه زاده کنشهای اجتماعی باشد، نتیجه تغییری در «افق فهم» انسانهاست؛ تغییری که خود را بهصورت دگرگونی در اراده، ارزشها و تصور از آینده نشان میدهد.
انقلاب اسلامی نیز در همین سطح قابل درک است. این انقلاب را میتوان نوعی «بازگشت انسان ایرانی به امکانهای اصیل خویش» دانست؛ امکانی که سالها در میان غبار مدرنیتۀ تقلیدی، تحقیر تاریخی و نابرابری ساختاری به حاشیه رانده شده بود. در سطح هستیشناختی، انقلاب اسلامی نوعی اعتراض به وضعیت «بیخانمانی روح» بود؛ حالتی که هایدگر آن را تجربه انسانِ گسیخته از معنا مینامید. تفاوت در اینجا آن است که انسان ایرانی این معنا را نه در بازسازی متافیزیک غربی، بلکه در پیوند دوباره با سنت معنوی خویش جستوجو کرد؛ سنتی که هم اخلاق را در دل خود داشت و هم امر سیاسی را در نسبت با امر قدسی میفهمید.
به این ترتیب، انقلاب اسلامی صرفاً خواست تغییر یک رژیم نبود؛ بلکه در بنیان خود، اعتراض به نوعی نگاه تقلیلگرایانه به انسان بود. انسانِ برآمده از تجربه انقلاب، خود را موجودی صرفاً مصرفکننده، مطیع و مطیف نمیخواست. او در جستوجوی بازیافتن شأن فاعلی خود بود؛ شأنی که در فلسفه سیاسی مدرن گاه به نام آزادی طرح میشود، اما در عمل بهواسطه سلطه تکنیک و سرمایه، بهگونهای محدود و جهتدار تحقق مییابد. انقلاب اسلامی با ارجاع به بنیانهای دینی، میخواست نوعی آزادی معنوی را احیا کند؛ آزادیای که از مسئولیت اخلاقی جدا نیست و فرد را نهفقط در برابر دولت، بلکه در برابر حقیقت و عدالت پاسخگو میسازد.
در تحلیل ریشههای عمیقتر این رخداد، میتوان گفت که انقلاب اسلامی، بهنوعی واکنش به بحران «هویت» نیز بود. ایران در قرن بیستم، در تقاطع دو جهان ایستاده بود: جهان سنتیای که هنوز در لایههای فرهنگی، دینی و اجتماعی حضور پررنگ داشت، و جهان مدرنی که میکوشید با سرعتی تحمیلی و ناموزون، ساختارهای زندگی را دگرگون کند. این تنش، نوعی دوپارگی بنیادین ایجاد کرده بود. انقلاب اسلامی تلاش کرد این دوپارگی را از طریق بازتعریف نسبت میان سنت و مدرنیته رفع کند. بر خلاف تصور رایج، این انقلاب نه بازگشت ارتجاعی به گذشته بود و نه تقلید کامل از الگوهای مدرن غربی؛ بلکه تلاشی بود برای ساختن الگویی تازه که ریشه در سنت داشت، اما افقش آینده بود.
از منظر فلسفه تاریخ، این حرکت را میتوان نوعی «پاسخ به بحران معنا» دانست؛ جنبشی که میخواست معیارهای اخلاقی، عدالت اجتماعی و کرامت انسانی را دوباره در مرکز حیات سیاسی قرار دهد. چنین هدفی را میتوان با جنبشهای معنویتطلب در دیگر نقاط جهان، از جنبشهای آزادیبخش دهههای ۶۰ و ۷۰ گرفته تا ظهور الهیات رهایی در آمریکای لاتین، مقایسه کرد. اما ویژگی انقلاب اسلامی در این بود که توانست یک نظام سیاسی و شکلی از نهادهای عمومی را بر اساس این افق معنوی بازتعریف کند؛ هرچند مسیر تحقق این ایدهها همواره با دشواریها، تناقضها و چالشهای عینی روبهرو بوده است.
در چارچوب فلسفی، مهمترین میراث انقلاب اسلامی شاید تأکید آن بر «مرکزیت انسانِ متعهد» باشد. این انسان، برخلاف انسان منفردِ لیبرالی یا انسان صرف اقتصادیِ سرمایهداری، خود را در پیوند با جماعت و مسئول در برابر امر اخلاقی میبیند. انقلاب بر این باور استوار بود که سیاست بدون اخلاق، تکنولوژی بدون معنویت و توسعه بدون عدالت، نهتنها موجب رشد نمیشود بلکه به ازخودبیگانگی انسان میانجامد. از این رو، دهه فجر در یادآوری این نکته اهمیت مییابد که انقلاب اسلامی بیش از هر چیز، دعوتی به بازاندیشی در نسبت میان اخلاق و قدرت بود.
در سطحی کلانتر، میتوان گفت انقلاب اسلامی نوعی «پروژه ناتمام» است. پروژهای که نه به معنای ناقص بودن، بلکه به معنای گشوده بودن افقهای آن است. هر انقلاب راستین، خود را در قالب یک رخداد بسته و پایانیافته تعریف نمیکند؛ بلکه میکوشد امکانهایی تازه برای بودن و زیستن ایجاد کند. این امکانها در گذر زمان نیازمند بازخوانی، نقد درونی، تکمیل و اصلاحاند. مهمترین مسئولیت نسلهای پس از انقلاب نیز همین است: پاسداری نه از شکلهای ظاهری، بلکه از روح و حقیقت آن، یعنی جستوجوی عدالت، حفظ کرامت انسان، استقلال معنوی و آزادی مسئولانه.
دهه فجر تنها مناسبت یادآوری گذشته نیست؛ بلکه لحظهای برای تأمل در زمان حال و چشمانداز آینده است. انقلاب اسلامی آینهای است که میتواند ما را با پرسشهایی بنیادی روبهرو سازد: جایگاه اخلاق در سیاست کجاست؟ چگونه میتوان میان آزادی و معنویت تعادلی پویا برقرار کرد؟ نسبت ما با سنت و آینده چگونه باید باشد؟ و مهمتر از همه، انسان ایرانی امروز چگونه میتواند همچنان فاعل تاریخ خویش باشد؟
این پرسشها نشان میدهند که انقلاب اسلامی همچنان موضوعی زنده است؛ نه به دلیل سیاستورزی روزمره، بلکه چون در اعماق خود به مسائلی میپردازد که سرشت انسان، معنای زیستن و جهت حرکت جامعه را تعیین میکنند. دهه فجر فرصتی است برای بازاندیشیدن در این ساحتهای ژرف؛ فرصتی برای پرسیدن از خود که چگونه میتوان بار دیگر روح مشارکت، امید و مسئولیتپذیری را در جان جمعی زنده نگه داشت. این یادبود، اگر چنین فهم شود، نه تنها گذشته را روشن میکند، بلکه چراغی برای راه آینده نیز خواهد بود.