ایران؛ بازیگری که نمیتوان آن را نادیده گرفت
نیلوفر محمودی
دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
سیاست جمهوری اسلامی ایران را میتوان از منظر علوم سیاسی بهمثابه یک الگوی خاص از کنش دولت انقلابی در نظام بینالملل تحلیل کرد؛ الگویی که در آن هویت، منافع، قدرت و ساختار بهصورت همزمان نقشآفرینی میکنند. این سیاست نه صرفاً نتیجه ترجیحات فردی تصمیمگیران، بلکه برآمده از پیوند میان تجربه تاریخی، ایدئولوژی سیاسی و الزامات ساختاری محیط بینالمللی است. از این منظر، مذاکرات ایران و آمریکا پدیدهای اتفاقی یا صرفاً تاکتیکی نیست، بلکه بخشی از یک تعامل پیچیده میان دو بازیگر با درکهای متفاوت از نظم جهانی است.
در چارچوب نظریههای علوم سیاسی، بهویژه تلفیقی از واقعگرایی و سازهانگاری، میتوان گفت که سیاست خارجی ایران بر دو پایه اصلی استوار است: حفظ بقا و تثبیت هویت. ایران همانند هر دولت دیگری در نظام بینالملل بهدنبال تأمین امنیت و بقای خود است، اما این هدف در ایران از مسیر خاصی دنبال میشود که عمیقاً با هویت انقلابی آن گره خورده است. مفهوم استقلال، نفی سلطه و مقاومت در برابر هژمونی، نه صرفاً شعار سیاسی، بلکه بخشی از «تعریف ایران از خود» در نظام بینالملل است. از نگاه سازهانگارانه، همین هویت باعث میشود ایران نسبت به فشار، تهدید و اجبار واکنش سختتری نشان دهد و در مقابل، به تعامل برابر و مبتنی بر احترام حساسیت ویژه داشته باشد.
در عین حال، سیاست ایران را نمیتوان جدا از محاسبات واقعگرایانه فهم کرد. جمهوری اسلامی ایران در چهار دهه گذشته بهتدریج به این درک رسیده که بقا در یک محیط آنارشیک بینالمللی، بدون ایجاد موازنه قدرت ممکن نیست. بر این اساس، سیاست منطقهای ایران، ایجاد عمق راهبردی و گسترش نفوذ در محیط پیرامونی، پاسخی عقلانی به تهدیدات ادراکشده بوده است. این رفتار را میتوان در چارچوب واقعگرایی تدافعی تحلیل کرد؛ جایی که دولتها برای کاهش ناامنی، دامنه نفوذ خود را افزایش میدهند، حتی اگر این اقدام از سوی دیگران تهدیدآمیز تلقی شود.
مذاکرات ایران و آمریکا در این بستر معنا پیدا میکند. از منظر علوم سیاسی، مذاکره میان دو دشمن الزاماً نشانه همگرایی نیست، بلکه اغلب ابزاری برای مدیریت تعارض است. ایران و آمریکا دچار تضاد منافع و تضاد هویتی هستند، اما این تضاد به سطحی رسیده که بدون گفتوگو، هزینههای آن برای هر دو طرف افزایش مییابد. ایران مذاکره را نه بهعنوان پذیرش نظم مطلوب آمریکا، بلکه بهعنوان ابزاری برای کاهش فشار، افزایش قدرت چانهزنی و خرید زمان در یک رقابت بلندمدت میبیند. این نگاه با مفهوم «عقلانیت ابزاری» در علوم سیاسی همخوانی دارد.
اما پرسش مهم این است که چرا آمریکا تا این اندازه به مذاکره با ایران علاقهمند است. پاسخ این پرسش را باید در محدودیتهای قدرت آمریکا جستوجو کرد. برخلاف تصور کلاسیک از هژمون، آمریکا در عمل با قیود متعددی مواجه است: هزینه بالای مداخله نظامی، خستگی افکار عمومی، رقابت قدرتهای بزرگ و پیچیدگیهای ژئوپلیتیکی غرب آسیا. ایران به بازیگری تبدیل شده که حذف یا نادیدهگرفتن آن، مستلزم پرداخت هزینههای سنگین امنیتی و اقتصادی است. از این رو، مذاکره برای آمریکا نوعی «کنترل بحران» و مدیریت ریسک محسوب میشود.
علاوه بر این، ایران در بسیاری از معادلات منطقهای نقش گرهگاهی دارد. از منظر نظریههای وابستگی متقابل، هرچه پیوند یک بازیگر با مسائل کلیدی بیشتر باشد، قدرت چانهزنی آن نیز افزایش مییابد. آمریکا بهخوبی میداند که بدون در نظر گرفتن ایران، حلوفصل پایدار بحرانهای منطقهای دشوار است. مذاکره با ایران، حتی اگر به توافق جامع منجر نشود، میتواند رفتار ایران را قابل پیشبینیتر کند و این خود یک دستاورد راهبردی برای واشنگتن است.
در نهایت، از دیدگاه علوم سیاسی، مذاکرات ایران و آمریکا نه نشانه تغییر بنیادین در سیاست جمهوری اسلامی ایران است و نه بیانگر تسلط آمریکا بر معادلات. این مذاکرات بازتاب یک رابطه نامتقارن اما پایدار است که در آن، هر دو طرف همزمان در حال رقابت و تعاملاند. ایران با اتکا به هویت، قدرت منطقهای و عقلانیت راهبردی، مذاکره را در خدمت حفظ منافع و کاهش تهدیدات به کار میگیرد، و آمریکا نیز با پذیرش واقعیت قدرت ایران، گفتوگو را جایگزین گزینههای پرهزینهتر میکند. این وضعیت، نمونهای کلاسیک از سیاست در جهان واقعی است؛ جایی که نه آرمانها بهتنهایی تعیینکنندهاند و نه قدرت عریان، بلکه ترکیبی پیچیده از هر دو.