انسجام اجتماعی شبیه «حالِ مشترک» مردم هر شهر یا کشور است که با همۀ تفاوتهایشان هنوز احساس میکنند مسافران یک کشتیاند. این احساس زمانی شکل میگیرد که مردم به هم اعتماد داشته باشند، با یکدیگر منصفانه برخورد کنند، نگران تحقیرشدن نباشند و در اختلافها از مرز انسانیت بیرون نزنند. هنگامی که اعتماد ترک بردارد، بیعدالتی عادی شود، زبانها تند شود و آبرو ارزان، جامعه آرامآرام تکهتکه میشود. «ما»ی جمعی تبدیل به خورده«من»هایی میشود که زیستنشان کنار یکدیگر دشوار خواهد بود.
میتوان انسجام را بهطور کلی چنین تعریف کرد: توان جامعه برای با هم ماندن و با هم عمل کردن طوری که اختلافها به دشمنی بدل نشود. ما در این یاداشت به تعریفی از انسجام نیاز داریم که امکان بررسی آن، با شاخصهایی که از فرهنگ علوی بر میشمریم وجود داشته باشد. بر این اساس انسجام اجتماعی یعنی وضعیتی که در آن اعتماد عمومی وجود دارد، احساس عدالت و کرامت برقرار است، قدرت پاسخگوست و نفاق و دوگانگی کم است.
بر اساس توضیح بسیار کوتاه و فشردهای که در بند پیش از نظر گذراندیم، شاید این نکته نیاز به توضیح بیشتری نداشته باشد که چرا انسجام اجتماعی تا به این اندازه مهم و سرنوشتساز و حیاتی است. انسجام اجتماعی رمز بقا و ماندگاری هر جامعهای است و به هر اندازه که انسجام اجتماعی آسیب ببیند، ادامۀ حیات جامعه با تهدید و خطر روبهرو میشود. هر ویژگی، ضرورت، بایستگی، تلاش، بهبود و ارتقایی در سایۀ انسجام اجتماعی به ثمر و نتیجه مینشیند و در صورتی که انسجام اجتماعی کاهش یابد، همۀ این تلاش و دستاوردها بیفایده میماند.
به تعبیر دیگر، انسجام اجتماعی برابر است با جامعهبودن جامعه. یعنی هر اندازه که جامعه از انسجام فاصله بگیرد، از جامعهبودن خود فاصله گرفته است. وجه تمایز جامعه از اجتماع که مرحلهای نازلتر از زیست جمعی به حساب میآید و ویژگیها و دستاوردهای جامعه را هنوز نتوانسته است در خود پدید آورد، همین عمق و پیچیدگی ارتباطات انسانی در بستر حیات جمعی است. این بزرگترین دستاورد جامعه است که به انسجام اجتماعی شناخته میشود و جامعه باید همۀ توش و توان خود را برای پاسداشت آن به کار گیرد، در غیر این صورت، در حیات جمعی خود دچار بازگشت و عقبگرد میشود و بخش بزرگی از دستاوردهای خود را از دست میدهد.
پس به دور از هرگونه اغراق و بزرگنمایی و کلیگویی باید بگوییم، حفظ و البته بهبود و ارتقا و افزایش انسجام اجتماعی باید به مهمترین هدف اندیشمندان و پژوهشگران و نظریهپردازان و البته تصمیمسازان و تصمیمگیران عرصۀ اجتماعی هر جامعهای تبدیل شود. افزایش و کاهش انسجام اجتماعی باید به سنگ محک و شاقول اندیشه و عمل اندیشمندان و کنشگران اجرایی تبدیل شود و بر این اساس، تصمیم بگیرند و اگر به این جمعبندی برسند که کنش و اندیشهای به هر اندازهای به انسجام اجتماعی آسیب میزند، باید آن کنش و اندیشه اصلاح و بازبینی شود؛ زیرا چنانکه از نظر گذراندیم، انسجام اجتماعی بهطور مستقیم با هویت و بقای جامعه سروکار دارد و هیچ ویژگی نمیتواند جایگرین آن شود.
اهمیت انسجام اجتماعی و محوریت آن، به یکی از نقطههای اشتراک بین همۀ پارادایمهای حاکم بر علوم اجتماعی تبدیل شده است؛ برای نمونه، امیل دورکیم، بهعنوان یکی از سه بنیانگذار علوم اجتماعی، انسجام اجتماعی را بهعنوان دال مرکزی اندیشهاش برگزید و اگر در پی خلاصهکردن کل پروژۀ فکری او در یک مفهوم علمی و اجتماعی و تخصصی باشیم، بیگمان آن مفهوم، انسجام اجتماعی است و این فراتر از یک ادعاست و میتوان بهروشنی آن را به اثبات رساند؛ چنانکه دورکیم در تقسیمکار در پی تبیین شکل جدید عامل انسجامبخش اجتماعی است که نمود آن را در تقسیم کار میبیند. در کتاب خودکشی، این آسیب اجتماعی را بر اساس انسجام اجتماعی توصیف و دستهبندی و تحلیل و تبیین میکند. جالب و عجیب اینکه نهاد دین را هم براساس انسجام اجتماعی تعریف میکند. او بر این باور است که دین چیزی نیست بهجز تلاش انسان برای انسجامبخشی اجتماعی به جامعه. دلیل این همه تأکید و پافشاری دورکیم بر انسجام اجتماعی هم زمینه و زمانهای است که او در آن زندگی میکند؛ زیرا جامعۀ اروپایی عامل انسجامبخش اجتماعیاش، یعنی دین را پشت سر گذاشته است و دچار آنومی یا بیهنجاری شده است و اندیشمندان در پی یافتن عامل انسجامبخش جدیدی هستند.
افزون بر اهمیت و جایگاه فراگیر انسجام اجتماعی در همۀ جوامع در سراسر جهان و در کل تاریخ، این مٶلفه و ویژگی برای جامعۀ اسلامی از اهمیتی دوچندان برخوردار است؛ زیرا اسلام دینی اجتماعی و صدالبته جهانی است. اسلام از روز نخست بعثت پیامبر عظیمالشأن اسلام، قرار نبود در مرزهای دینداری فردی و جامعۀ عربستان باقی بماند. پیامبر اسلام پیامآور پیامی برای همۀ انسانها در سراسر تاریخ و گرداگرد جهان و همۀ ابعاد و لحظههای حیات انسانی بود. اسلام هیچ عرصهای از حیات انسانی را به گفتمان غیرتوحیدی واگذار نکرد و هیچ جایی برای غیرخدا در زندگی انسانی خالی نگذاشت.
رمز این همه دشمنی با اسلامی از روز نخست را میتوان بهخوبی و بهروشنی در این ویژگی اسلام مشاهده کرد. اگر اسلام اقتصاد را به اهل اقتصاد واگذار میکرد و میگفت اقتصاد در دایرۀ فهم و توان اسلامی نیست، آیا ثروتمندان کافر چنین برمیآشفتند و کمر به نابودی اسلام میبستند و مسلمانان را در سختترین تنگناهای اقتصادی قرار میدادند؟ اگر پیامبر اسلام سیاست و عرصۀ اجتماعی حیات انسانی را به حاکمان ستمگر واگذار میکرد و میگفت من پیامبر دین و معنویت مردم هستم و سیاست کار سیاستمداران است، حاکمان طاغوتی حاکم بر جامعه، کمر به قتل پیامبر اسلام میبستند؟
این موضوع در ابعاد دیگری دربارۀ ایران اسلامی در عصر انقلاب اسلامی هم اهمیت افزونتری دارد. انقلاب اسلامی از ابتدا آرمانهای خود را به مرزهای محدود جغرافیایی ایران عزیز محدود نکرد و ارزشها و فرهنگ انقلابی خود را بر مٶلفههایی انسانی و فراگیر گسترش داد و کوشید خود را بر محور و مبنای فطرت انسانی استوار سازد؛ طبیعی است چنین رویکردی، خداستیزان و فطرتگریزان را بهشدت میترساند و عصبانی میکند و ساکت و آرام نمینشینند و دست روی دست نمیگذارند و تصمیم میگیرند با این رویکرد به مواجهه برخیزند و همۀ توشوتوان خود را به کار گیرند تا آن را از حرکت و پویایی باز دارند. فهم این موضوع و موضع انقلاب اسلامی میتواند به ما در درک دشمنانیهای بیپایان خداستیزان جهان بهخوبی یاری رساند.
طبیعی است ایران اسلامی با این رویکرد و آرمانها و در برابر فشارهای جهانی و بیپایان خارجی به انسجام اجتماعی دوچندانی نیاز دارد؛ زیرا دشمنان ایران همواره در حال تلاش با همۀ توان خود هستند تا این جامعه را از درون تهی سازند و بهترین راه تهیساختن جامعه از درون، واردکردن آسیبهایی جبرانناپذیر به انسجام اجتماعی جامعه است؛ زیرا در آرمانها و اهداف و ارزشها و رویکرد، حریف این جامعه نمیشوند و نمیتوانند در برابر آن قد علم کنند. اینها شعار نیست، توصیف واقعیتی است که نیمقرن پیش چشم عموم مرده بوده است؛ اما با دیدگاهی که پر از ایدهها و اندیشههای خداستیزانه است، نمیتوان چنین واقعیتهایی را دید؛ بهویژه وقتی بدانیم، انسان بهجز از پشت لنز و دریچۀ مفاهیم و نظریههایی که بر چشم دارد، نمیتواند به جهان بنگرد.
در اینجا پوچی حرفهایی که ریشۀ دشمنی خداستیزان جهان با ایران را به سطح تصمیمهای سیاستمداران و چند رویداد تاریخی نسبت میدهند، بهخوبی روشن میشود. مسئلۀ بنیادین انقلاب اسلامی که موجودیت همۀ خداستیزان جهان را بهشدت تهدید میکند، همین رویکرد مبتنی بر فطرت اسلامی است که هیچ مرز ملی و میهنی و تاریخی و جغرافیایی نمیشناسند. پیامی وقتی فطرت انسان را مخاطب قرار دهد و آن را بیدار کند، هیچ حد و مرزی نمیشناسد و در افق جان و حیات انسانها و بهوسعت تاریخ زیست انسانها، صدایش پژوام خواهد داشت.
برخی در پاسخ به این ادعا میگویند انقلاب اسلامی ابتدا باید ایران را آباد میکرد و در گام بعد به سراغ فطرت جهانیان میرفت؟ این حرف ضمن اینکه بهرهای از حقیقت دارد، لبریز از نوعی بدفهمی و حتی التقاط آگاهانه یا ناآگاهانه است. نه خود این دو گزاره و نه الزامات این دو هیچ تنقاقض و تعارضی با هم ندارند. اینکه توحید پیام آزادی و آزادگی برای همۀ جهانیان از قیدوبند طاغوت و خداستیزان است، چه تناقض و تعارضی با این دارد که آبادانی ایران عزیز باید گام نخست حرکت این انقلاب باشد؟ کجای این پیام توحیدی میگوید، به ایران نپردازیم؟ این پیام میگوید به آبادانی ایران و ایرانی بسنده نکنیم و به زبان فطرت با جهانیان سخن بگوییم. شاید خواسته یاناخواسته، دانسته یا دانسته، دلسوزانه یا مزدورانه کس یا کسانی دچار چنین خطای راهبردی شده باشند؛ اما این خطای پیآمده در عمل، هیچ ارتباطی با محتوای پیام و رویکرد اسلام و ذیل آن، انقلاب اسلامی ندارد و نباید آن را بهعنوان عامل اصلی وجود مشکلات امروز مطرح ساخت.
اما چرا سیرۀ علوی بهترین الگوی انسجام اجتماعی برای جامعۀ ایران امروز است. پیش از این، نگاه بسیار کوتاه و فشردهای به اهمیت و جایگاه و بایستگی انسجام اجتماعی در سیرۀ نبوی انداختیم و کوشیدیم تا حدی آن را بهتر و بیشتر بشناسیم و دریابیم؛ اما لازم است به این نکته توجه کنیم که پیامبر اسلام با همۀ دشواریهایی که برای ایجاد و حفظ انسجام اجتماعی جامعۀ مسلمانان، بیشترین درگیری را با جبهۀ کفر داشت و میکوشید این خودآگاهی تاریخی و اجتماعی و اعتقادی را در جامعۀ اسلامی بیافریند تا مٶمنان بتوانند صفبندی روشنی با جبهۀ خداستیزان برقرار کنند و از این طریق، به «ما»یی جدید و انسجامی تازه دست یابند. پیامبر آتشی افروخت که هنوز پس از گذشت بیش از چهارده قرن، گرمای حیاتبخش آن اسیران سرمای جانسوز حیات غیرتوحیدی را نجات میدهد.
اما زمانۀ امیرالمٶمنین ویژگیهای بسیار متفاوتی دارد. در این دوره، انسجام اجتماعی جامعۀ اسلامی بیش از آنکه از جانب کسانی بیرون از جامعۀ توحیدی و اسلامی تهدید شود، از درون جامعۀ توحیدی تهدید میشود. کسانی کمر به نابودی انسجام اجتماعی جامعۀ اسلامی بستهاند که زمانی از نمادهای مبارزه و مقاومت انسجام اجتماعی جامعۀ توحیدی دربرابر جامعۀ غیرتوحیدی به حساب میآمدند! مبارزه با این عوامل انسجامکُش اجتماعی دشوارتر است یا عوامل بیرونی؟ حفظ انسجام اجتماعی در این موقعیت و وضعیت عجیب و پیچیدۀ اجتماعی و فکری و اعتقادی دشوارتر است یا زمانی که انسجام اجتماعی جامعۀ مسلمانان فقط از جانب جبهۀ طاغوت تهدید میشد؟
جامعۀ ایران امروز بیشتر به کدامیک از این دو برهۀ تاریخساز و جریانساز اسلام نزدیک است؟ دورۀ بنیانگذاری جامعۀ اسلامی به دست پیامبر اسلام که اگر بهدرستی انجام نمیشد، هرگز امروز اسلامی در جهان وجود نداشت یا دورۀ عبور از بحران عمیق و فراگیر موجودیت اسلام که بسیاری دیگر از ادیان و جریانهای اجتماعی در همین نقطه از هستی ساقط شدهاند و اگر آیین و اندیشهای بتواند به سلامت از چنین پیچهای تاریخی و دشوار و سرنوشتسازی به سلامت عبور کند، دیگر بهراحتی نمیتوان کمر به نابودی آن بست. به نظر میرسد ایران امروز با حجم بسیار گسترده و عمیقی از اختلافنظرهای درونی که بخش درخورتوجهی از آنها دستاورد تلاش دشمنان درونی است، بیشترین شباهت را با دورۀ امیرالمٶمنین دارد. ایران امروز باید بهپیروی از امیرالمٶمنین، راه را از بیراه تمیز دهد، اصل را از فرع باز شناسد، دشمن اصلی را از دوست فریبخوردگان تشخیص دهد، دلسوزان را از نفوذیهای تندور تمایز گذارد و این اهداف، جز با آموختن بیوقفه از سیرۀ علمی و عملی امیرالمٶمنین ممکن و میسر نیست.
البته در این الگوگیری از سیرۀ عملی امیرالمٶمنین نباید این نکته را از نظر دور داشت که ساختار و سازوکار حکومت و ادارۀ جامعه نسبت به آن زمان تفاوت بنیادینی کرده است؛ به این معنا که در زمان ایشان، ادارۀ جامعه بسیار فردمحور بود؛ یعنی هنوز به معنای امروزین، سازمانهای اجتماعی شکل نگرفته بود و فرد جایگاه تعیینکنندهای در این روابط داشت؛ اما در دنیای امروز با شکلگیری سازمانهای اجتماعی به کنگشر اصلی و تعیینکنندۀ روابط اجتماعی از جملۀ ادارۀ اجتماعی تبدیل شده است. بر همین اساس است که علمای عدالت بر این نکته تأکید و پافشاری میکنند که متعلَق عدالت در کاربرد سنتیاش، فرد بوده است؛ اما در دنیای امروز، متعلَق عدالت، ساختار و سازمان و فرد است و بر همین است که گفته میشود در دنیای امروز، فرد عادل در ساختار ناعادلانه کار چندانی از پیش نمیبرد، مگر اینکه تابوتوان تغییر بنیادین ساختار را داشته باشد. شهید مطهری این تغییر پارادایم و گفتمان را بهخوبی در بحثی که دربارۀ سازمان روحانیت میکنند، مطرح میسازند که باید بخشی از بار سنگینی را که بر دوش تقوای فردی در سازمان روحانیت نهاده شده است، بر دوش ساختار و سازمان و سازوکار نهاد و از آن انتظار داشت ، نه فقط از افراد.
در ادامه بهتر و بیشتر دربارۀ این موضوع نیز سخن خواهیم گفت؛ اما در اینجا در حد اشارهای کوتاه شاید ناسودمند نباشد که نگاه دوبارهای به انسجام اجتماعی و اهمیت و بایستگی آن در سیرۀ علوی بیندازیم و ببینیم امیرالمٶمنین چه نگاهی به انسجام اجتماعی جامعۀ مسلمان داشتند که حاضر بودند چنین هزینههای سنگینی از جان و مال و آبروی خود و خانواده و یارانشان برای حفظ انسجام اجتماعی جامعۀ اسلامی بپردازند؟ چطور حفظ انسجام اجتماعی جامعۀ مسلمانان به مهمترین شاخص عمل و اندیشۀ امیرالمٶمنین تبدیل شد؟ آیا امیرالمٶمنین انسجام اجتماعی را شاخص محک و شاقول هر اندیشه و عملی نمیدانستند؟ چگونه میتوان منطق حاکم بر کنش و اندیشۀ ایشان را بهجز حفظ انسجام اجتماعی جامعۀ مسلمانان بهدرستی فهم و صورتبندی کرد؟ اینها پرسشهایی است که در اینجا باید کمی بیشتر به آنها بیندیشیم.
فرهنگ علوی نوعی از زیست اجتماعی را به ما نشان میدهد که در آن اخلاق حکمفرماست. در این فرهنگ عدالت و کرامت انسان، حقمداری و پرهیز از نفاق و همچنین مسئولیتپذیری در قدرت، همه در یک چهارچوب به هم پیوند میخورند. هریک از این ویژگیها در پرتو شخصیت و منش امیرالمٶمنین معنا مییابد. مردی که قاطعانه از حدود و مرزهای اسلام و اخلاق دفاع میکند؛ اما مهربان و صبور مخالفان را تحمل میکند. امیرالمٶمنین نمیخواهد همه را به هر قیمتی راضی نگه دارد. امیرالمٶمنین محبوبیتطلب نبود. اصولی داشت و برای اصولش هزینه میداد. اگر رهبران فکری و اجتماعی جامعه فقط بهدنبال محبوبیت باشند، کمکم معیارهایشان را از دست میدهند. اگر حدود و مرزها مشخص نباشد، مردم نمیدانند به چه چیزی تکیه کنند و همین بیثباتیِ معیارها، اعتماد را میکشد. امیرالمٶمنین نشان میدهد انسجام با تعارف ساخته نمیشود؛ بلکه اصولی پایدار دارد که برای حفظ آن با هرگونه ظلم، فساد، ریا، جمود فکری و دینداری بیاندیشه به مبارزه برمیخیزد.
چنین مرزبندیهایی الزاماً به معنای خشونت نیست؛ اما گاهی هزینههایی را به حکومت تحمیل میکند که گریز و گزیری از آن وجود ندارد؛ اما سلامت جامعه را بیمه میکند. اگر جامعهای بهاسم برقرارکردن آرامش چه در لباس قانون و چه در لباس مصلحت در برابر چنین ویژگیهایی سکوت کند، بذر بیاعتمادی در دل مردم میکارد و آن را بهسوی پرتگاه نفرت و انزوا سوق میدهد. در ادامه سه ویژگی بنیادین سیرۀ عملی امیرالمٶمنین در زعامت جامعۀ اسلامی را بهکوتاهی از نظر میگذرانیم تا زمینۀ لازم برای جمعبنید بحث فراهم شود.
۱. عدالت و کرامت انسانی: هنگامی که مردم احساس کنند عدالت بهدرستی در جامعه اجرا نمیشود یا اصلاً ارادهای برای اجرای آن وجود ندارد و تبعیض و رابطهبازی و رانتخواری جانشین عدالت شده است، انسجام ذرهذره فرومیریزد. در فرهنگ علوی اجرای عدالت همراه است با درنظرگرفتن انسانیت. امیرالمٶمنین نه به بهانۀ انسانیت، حق را قربانی میکند و نه انسانیت کسی را برای احقاق حقی پایمال میکند. او حق را احقاق میکند بدون اینکه شخصیتِ آدمها را نادیده بگیرد. جامعهای که در آن آبرو آسان ریخته شود، منسجم نمیماند؛ چون مردم برای حفظ خودشان از هم فاصله میگیرند. عدالت امیرالمٶمنین عدالتِ حقمحور و کرامتمحوری است که با هر نوع تبعیض و رانت سر ستیز دارد. چنین عدالتی میتواند اعتماد را در دلهای مردم پرورش دهد تا ستون اعتماد شود و مردم کمتر احساس بیپناهی کنند و بیشتر به همکاری و مشارکت نزدیک شوند. رعایت این اصل را بهوضوح میتوان در داستان دادگاه رفتن امام برای برقراری حق میان او و مردی غیرمسلمان دید. وقتی امام و این مرد دربارۀ مالکیت زره به توافق نرسیدند با هم به دادگاه رفتند و دادگاه حکمی بر علیه امام داد. امیرالمٶمنین بدون هیچ اعتراضی حکم را پذیرفت و هرگز از جایگاه خود سوءاستفاده نکرد و در جایگاه برابر با غیرمسلمان به دادگاه رفت.
۲. حقمداری و پرهیز از نفاق: نفاق را نمیتوان فقط زذیلۀ اخلاق فردی دانست؛ بلکه سم کشندۀ اجتماعی است. جامعۀ پرنفاق و رفتارهای دوگانۀ آدمها را به نقابهایی بدل میسازد که همهچیز را نمایشگونه پیش میبرند و در ظاهر کاری میکنند که در باطن به آن هیچ باوری ندارند. بهاینترتیب، هیچ حقیقتی وجود نخواهد داشت. در چنین وضعیتی، نمایش دینداری بهجای دینداری، نمایش اخلاق بهجای اخلاقمداری، نمایش دلسوزی بهجای دلسوزی واقعی مینشیند. آیا در چنین جامعهای اعتماد و انسجامی باقی میماند؟ فرهنگ علوی با چنین جامعۀ نمایشی سازگار نیست. محبت امیرالمٶمنین از حقیقت جدا نیست که اگر چنین باشد، میشود دورویی. امیرالمٶمنین میگوید اگر قرار است مردم جذب شوند، باید به صداقت جذب شوند، نه به بازیکردن نقش صداقت. شکلگیری و تقویت انسجام اجتماعی به چنین صداقتی نیاز دارد. امکان مشاهدۀ این دوری از هرگونه دورویی در سراسر زندگی امام بهراحتی وجود دارد. زندگی سراسر سادگی که تفاوتی میان ظاهر و باطن آن وجود نداشت. تظاهر به فقر نکرد، درحالیکه در کاخ زندگی میکند، ساده و بیآلایش همچون طبقات محروم جامعه زندگی کرد.
۳. مسئولیتپذیری قدرت: در فرهنگ علوی قدرت امانت است، ملک شخصیِ کسی نیست. قدرت امانت مردم است؛ پس حاکم خود را در رأس نمیبیند و مردم را زیردست. اگر چنین نگاهی وجود داشته باشد، نفرت تولید میشود. قدرت پاسخگوست، یعنی مردم میتوانند از آن دربارۀ تصمیماتش بپرسند. قدرت از پرسش مردم معاف نیست. اگر معاف شد، خشم و قهر مردم را به دنبال دارد. قدرت با مردم فاصله ندارد، نه فقط فاصلۀ فیزیکی، فاصلۀ لحن و سبک زندگی هم ندارد. قدرت اگر از بالا با مردم حرف بزند یا سبک زندگیاش اشرافی و جدا از واقعیتِ عمومی شود، جامعه را دوپاره میکند: آنها و ما. قدرت حقمحور است و معیار همۀ تصمیمها و انتصابها، قانون و حق و شایستگی است، نه رابطه و پول و... . اگر معیار از ضابطه به رابطه تغییر کند، جامعه به گروههای پراکنده تبدیل میشود. قدرت فسادستیز است و بیتالمال را منابع عمومی میداند و برای حفظ آن با کسی تعارف ندارد. اگر تعارف کرد، اخلاق عمومی از میان میرود و مردم برای حفظ منافع خود رو به مسابقهای میآورند که ریشۀ انسجام را از جای درمیآورد. در داستان عثمانبنحنیف، والی بصره میبینیم که امیرالمٶمنین چگونه با نوشتن نامهای تند او را بابت رفتار نادرستش برای شرکت در مهمانی اشرافی سرزنش میکند.
در فرهنگ علوی انسجام اجتماعی بر پایۀ عدالتِ قابلاعتماد، محبتِ سازنده، کرامتِ پایدار، صداقتِ دور از نمایش و مرزبندیِ روشن با ظلم و فساد و جمود شکل میگیرد. انسجام اجتماعی در حکومتی دست یافتنیتر است که رابطهاش را با مردم بر پایۀ محبتِ مسئولانه قرار میدهد و عدالت را بدون تحقیر به اجرا درمیآورد و حقیقت را بدون نمایش پاس میدارد.