وحدت از دل رنج: تأملی در پیوند عدالت اقتصادی و همبستگی اجتماعی
علی اصغر درلیک
در زمانهای که واقعیت با شتابی فرساینده بر ذهن و زندگی مردم سنگینی میکند، سخن گفتن از انسجام ملی و اتحاد مردمی دیگر یک توصیه اخلاقی ساده نیست. این پرسش، بهطور بنیادین، پرسشی فلسفی و انسانی است: چگونه میتوان «با هم بودن» را حفظ کرد، وقتی تجربه زیستهی بسیاری از ما نابرابر، پرتنش و آکنده از رنج اقتصادی است؟ آیا میشود از وحدت سخن گفت، بیآنکه شکافها را دید و به رسمیت شناخت؟ و آیا اعتراض، الزاماً به معنای نفی کلیت جامعه است، یا میتواند شکلی عمیقتر از تعلق و وفاداری به آن باشد؟ انسجام ملی، در معنای ژرف خود، نه همسانی صداهاست و نه سکوت تحمیلی. انسجام، توان زیستن در دل تفاوتهاست؛ توان شنیدن روایتهای گوناگون از یک واقعیت مشترک. جامعهای منسجم نیست چون همه یک چیز میگویند، بلکه چون میتواند اختلاف را به گفتوگو بدل کند و رنج را به معنا. این معنا، همان نیروی نامرئی است که جامعه را از فرسایش درونی و فروپاشی آرام نجات میدهد.
اعتراض مردم به گرانیها و فشارهای اقتصادی، پیش از آنکه کنشی سیاسی باشد، واکنشی عمیقاً انسانی است. گرانی فقط بههمریختگی اعداد و قیمتها نیست؛ اختلال در احساس امنیت و آرامش است. وقتی آینده مبهم میشود و تلاش روزمره دیگر تضمینی برای حفظ کرامت زندگی نیست، انسان دچار گسستی در نسبت خود با جهان میشود. فلسفه این وضعیت را «بیخانمانی وجودی» مینامد؛ احساسی که در آن فرد دیگر جای محکمی برای ایستادن در زندگی نمییابد. اعتراض، در چنین شرایطی، تلاشی است برای بازپسگیری این جای ازدسترفته. نادیده گرفتن این اعتراض، در واقع نادیده گرفتن یک بحران معناست. جامعهای که رنج اقتصادی را صرفاً «نارضایتی» میخواند، از دیدن لایههای عمیقتر آن بازمیماند. اقتصاد فقط سازوکار توزیع منابع نیست؛ بنیان شکلگیری روابط اجتماعی، اخلاق جمعی و حتی تخیل فرهنگی است. وقتی اقتصاد بیثبات میشود، زبان اعتماد فرومیریزد و انسجام، اگر بازتعریف نشود، به شعاری بیجان بدل خواهد شد.
از منظر فلسفه سیاسی، هیچ اتحادی بدون عدالت پایدار نمیماند. افلاطون عدالت را نه برتری یک جزء بر جزء دیگر، بلکه هماهنگی میان اجزای جامعه میدانست. در وضعیتی که بخش بزرگی از مردم زیر فشار معیشتی قرار دارند، این هماهنگی از هم میگسلد. دعوت به اتحاد، اگر با تلاش واقعی برای اصلاح این ناهماهنگی همراه نباشد، بیش از آنکه فراخوانی اخلاقی باشد، شبیه مطالبهای یکسویه برای تحمل رنج است. انسجام ملی زمانی مشروعیت مییابد که بار آن به شکلی ناعادلانه بر دوش ضعیفترینها نیفتد.در سنت فرهنگی ما، مفهوم «ملت» همواره با رنج و مقاومت درهمتنیده بوده است. تاریخ ما، تاریخ تابآوردن و بازساختن است؛ اما این تابآوری هرگز به معنای بیحسی نبوده است. ادبیات کلاسیک فارسی، از فردوسی تا حافظ، سرشار از اعتراضهای نمادین به بیعدالتی، فقر و زوال اخلاقی است. این اعتراضها نشانه گسست از جامعه نیستند، بلکه کوششی برای نجات آناند. شاعر، در این سنت، وجدان بیدار جمع است؛ کسی که زخم را نام میبرد تا امکان درمان پدید آید. اگر انسجام ملی قرار است ریشهدار باشد، باید بر اخلاق همدلی استوار شود. همدلی، صرفاً احساسی گذرا نیست، بلکه توان دیدن جهان از منظر دیگری است. جامعهای منسجم است که در آن، نابرابری و رنج اقتصادی به مسئلهای مشترک بدل شود، نه سرنوشتی خصوصی. وقتی درد بخشی از جامعه به حاشیه رانده میشود، تنها عدالت از میان نمیرود؛ امکان شکلگیری یک «ما»ی واقعی نیز از دست میرود.
در این میان، نقش فرهنگ تعیینکننده است. فرهنگ، میدان شکلگیری معناست؛ جایی که رنج یا خاموش میشود یا به زبان میآید. اگر روایت غالب، اعتراض را تهدید و انسجام را اطاعت تعریف کند، فرهنگ به ابزاری برای انجماد بدل میشود. اما اگر فرهنگ بتواند اعتراض را بخشی از فرآیند خوداصلاحی جامعه نشان دهد، انسجام معنایی تازه پیدا میکند: انسجام بهمثابه توان تغییر و بازسازی خویش. در عین حال، خودِ اعتراض نیز مسئولیت اخلاقی دارد. اعتراض ریشهدار، افق جمعی را از دست نمیدهد. نفی کامل، دوگانهسازی «ما و آنها» و تخریب زبان مشترک، همان سرمایههای نمادینی را نابود میکند که هر تغییر پایداری به آن نیاز دارد. اعتراض اصیل، حتی در تندترین بیانش، حامل امیدی پنهان است؛ امید به اینکه هنوز چیزی در این جامعه هست که ارزش اصلاحکردن دارد.فلسفه گفتوگو به ما یادآوری میکند که حقیقت، در انحصار هیچ صدایی نیست. انسجام ملی، در این نگاه، نه محصول حذف تعارض، بلکه نتیجه مدیریت اخلاقی آن است. جامعهای که بتواند تعارضهای اقتصادی، طبقاتی و نسلی را به گفتوگوی عمومی بیاورد، از درون قویتر میشود. سرکوب تعارض فقط آن را به لایههای پنهان میراند؛ جایی که بیاعتمادی و خشم انباشته میشود.
در نهایت، باید پذیرفت که انسجام ملی پروژهای ناتمام و همواره در حال شدن است. این پروژه، بدون بهرسمیتشناختن رنج اقتصادی مردم، پیش نخواهد رفت. اتحاد مردمی زمانی معنا دارد که افراد احساس کنند دیده و شنیده میشوند و سهمی واقعی در ساختن آینده دارند. عدالت اقتصادی، نه مطالبهای حاشیهای، بلکه شرط امکان هر نوع همبستگی پایدار است. شاید عمیقترین شکل انسجام، آنجاست که جامعه جرئت نگاهکردن به زخمهای خود را پیدا میکند، بیآنکه از هم بپاشد. جایی که اعتراض، نه فریاد گسست، بلکه زبان تعلق است. و در این معنا، حفظ انسجام ملی نه در انکار بحران، بلکه در عبور آگاهانه از دل آن شکل میگیرد؛ عبوری که تنها با حقیقت، همدلی و مسئولیت مشترک ممکن است.