غیبت دانشجوی کنشگر در دانشگاه معاصر
Aleksandra Frania
University of Luxembourg
اگر تجربه دانشگاهی را در مقیاس جهانی با نگاهی تأملی بنگریم، مسئله فقط تغییر یک عنوان یا جایگزینی یک واژه با واژهای دیگر نیست، بلکه سخن از تغییر افقی است که در آن، دانشجو تعریف و فهم میشود. در بسیاری از دانشگاههای جهان، آنچه غایب مانده نه صرفاً «کارآمدی» به معنای اقتصادی آن، بلکه امکان ظهور **دانشجوی کنشگر و دغدغهمند** است؛ دانشجویی که رابطهای زنده، انتقادی و مسئولانه با دانش، جامعه و آینده دارد. این غیبت، نتیجه فرایندی تاریخی و جهانی است که دانشگاه را هرچه بیشتر به نهادی مدیریتی و بازارمحور بدل کرده است.
در نظامهای آموزش عالی مسلط، دانشجو اغلب بهگونهای تعریف میشود که باید مسیر از پیشطراحیشدهای را با حداقل انحراف طی کند. زمان، محتوا و حتی شکل یادگیری استاندارد شده و هرگونه مکث برای اندیشیدن، تردید کردن یا بازنگری، نشانه عقبماندگی تلقی میشود. در چنین افقی، دانشجو نه بهعنوان کنشگری اندیشمند، بلکه همچون پروژهای برای تکمیل و تحویل دیده میشود. این وضعیت در دانشگاههای آمریکای شمالی، اروپا و شرق آسیا اشکال متفاوتی دارد، اما منطق بنیادین آن مشترک است: ارزش دانشجو در میزان انطباق او با سرعت، بهرهوری و پیشبینیپذیری سیستم آموزشی تعریف میشود.
در ایالات متحده، تجربه دانشجویی بهشدت با منطق سرمایهگذاری فردی گره خورده است. دانشجو هزینه میپردازد، بدهی میپذیرد و ناگزیر میشود آینده خود را از همان آغاز تحصیل در چارچوب محاسبه اقتصادی ببیند. این نگاه، امکان تبدیل دانشجو به کنشگری دغدغهمند را محدود میکند؛ زیرا هر پرسش انتقادی، هر علاقه خارج از الگوی بازار و هر انتخاب غیرسودآور، بهمنزله ریسک تلقی میشود. دانشجو یاد میگیرد پیش از آنکه به اهمیت اجتماعی یا اخلاقی یک مسئله بیندیشد، بپرسد: آیا این انتخاب به درد بازار میخورد یا نه؟
در اروپا، گرچه آموزش عالی در ظاهر همچنان با مفاهیمی چون شهروندی، مسئولیت اجتماعی و رفاه عمومی پیوند دارد، اما فشار استانداردسازی و شتاب تحصیلی فضای تأمل را تنگ کرده است. ساختارهای زمانبندیشده، مسیرهای از پیش تعریفشده و تأکید بر خروجیهای قابل سنجش، فرصت تبدیلشدن دانشجو به کنشگری پرسشگر را کاهش میدهد. دانشجوی دغدغهمند ناگزیر باید میان اندیشیدن عمیق و «بهموقع فارغالتحصیل شدن» یکی را انتخاب کند؛ انتخابی که اغلب به زیان تفکر تمام میشود.
در شرق آسیا، مسئله شکلی فرهنگیتر به خود میگیرد. فشار اجتماعی برای موفقیت تحصیلی و دانشگاهی، دانشجو را در شبکهای از انتظارات خانوادگی، نهادی و ملی گرفتار میکند. دانشجویی که از مسیر رسمی فاصله بگیرد یا پرسشهای بنیادین بپرسد، نهتنها از دانشگاه، بلکه از نظم اجتماعی موجود فاصله گرفته است. در چنین فضایی، دغدغهمندی و کنشگری انتقادی به امری پرهزینه بدل میشود و بسیاری از دانشجویان یاد میگیرند سکوت، انطباق و خودسانسوری را جایگزین پرسش کنند.
آنچه در این بافتهای متفاوت مشترک است، حذف تدریجی بعد اجتماعی و اخلاقی تجربه دانشگاهی است. دانشجو کمتر تشویق میشود نسبت به نابرابری، بحرانهای محیطزیستی، ستمهای جنسیتی یا بیعدالتیهای جهانی موضع بگیرد. دغدغهمندی اجتماعی اغلب به فعالیتی حاشیهای یا فوقبرنامهای تقلیل مییابد، نه به جوهره آموزش دانشگاهی. در نتیجه، دانشگاه به نهادی بدل میشود که دانش تولید میکند، اما الزاماً آگاهی پرورش نمیدهد.
این وضعیت برای همه دانشجویان یکسان نیست. کسانی که از طبقات اجتماعی فرودست، گروههای بهحاشیهراندهشده یا موقعیتهای نابرابر میآیند، بهای سنگینتری میپردازند. از آنان انتظار میرود همزمان نابرابری را تاب بیاورند، خود را با استانداردهای رسمی منطبق کنند و اگر ناکام ماندند، مسئولیت آن را تماماً بر عهده بگیرند. در چنین ساختاری، امکان ظهور دانشجوی کنشگر و دغدغهمند بیش از پیش محدود میشود، زیرا بقا جای اندیشه را میگیرد.
با این همه، در دل همین دانشگاههای جهان، نشانههایی از مقاومت و بازاندیشی نیز دیده میشود. جنبشهای دانشجویی، کلاسهای انتقادی، برنامههای میانرشتهای و بحثهای فزاینده درباره سلامت روان و عدالت آموزشی، نشان میدهد که ایده دانشجوی کنشگر و دغدغهمند هنوز زنده است. این دانشجو کسی است که دانشگاه را نه صرفاً سکویی برای ارتقای فردی، بلکه فضایی برای فهم رنجهای جمعی و مسئولیت اجتماعی میداند.
در نهایت، مسئله اصلی آموزش عالی در جهان امروز، انتخاب میان دو افق است: دانشگاه بهعنوان نهادی برای انطباق سریع با نظم موجود، یا دانشگاه بهمثابه فضایی برای پرورش کنشگرانی آگاه، منتقد و دغدغهمند. دفاع از دانشجوی کنشگر و دغدغهمند، دفاع از کندشدن، پرسیدن و انسانی ماندن در جهانی است که شتاب و بهرهوری را به فضیلت بدل کرده است. آینده دانشگاه، تا حد زیادی به این بستگی دارد که کدامیک از این دو افق را برمیگزینیم.