دانشجوبودن، زیستن در میانهٔ پرسش‌ها

جمعه, 14 آذر,1404

دانشجوبودن، زیستن در میانهٔ پرسش‌ها

دانشجوبودن، زیستن در میانهٔ پرسش‌ها

علی اصغر درلیک 

 

دانشگاه همیشه جایی بوده که صداها در آن شدت می‌گیرند؛ نه فقط صداهای بیرونی، بلکه آن زمزمه‌های آرامی که درون انسان شکل می‌گیرد و گاه از خود او هم پنهان می‌ماند. شاید به همین دلیل است که هر سال، رسیدن روزی مثل روز دانشجو حال‌وهوای دیگری دارد؛ نوعی مکثِ ناگفته. انگار فرصتی ایجاد می‌شود برای نگاه کردن به مسیر، نه‌از سر کنجکاوی، بلکه برای سنجیدن آن چیزی که از دست رفته یا هنوز به دست نیامده است.

دانشگاه را معمولاً به عنوان مکان یادگیری تعریف می‌کنند؛ اما هر کسی که حتی مدت کوتاهی در آن زیسته باشد می‌داند که ماجرا پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. کلاس‌ها فقط بخشی از ماجرا هستند. در راهروها، در سکوت کتابخانه، در مباحثه‌های بعدازکلاس، در جر و بحث‌های لحظه‌ای، در شکست‌ها و موفقیت‌های کوچک، و حتی در سردرگمی‌ها، چیزی شکل می‌گیرد که شاید نتوان نام دقیقی برایش گذاشت. همان چیز است که گاهی آدم را به فکر فرو می‌برد: اینکه دانشجو بودن فقط اسم نیست؛ یک نوع زیستن است.

هر ساله روز دانشجو یادآوریِ این نکته است که دانشجو بودن با سکون سازگار نیست. در این محیط اگر کسی بخواهد آرام بماند، نه‌فقط از جریان یادگیری عقب می‌افتد، بلکه از تجربه‌ای عمیق‌تر هم دور می‌شود؛ تجربه‌ای که در آن فرد ناگزیر است با پرسش‌هایی روبه‌رو شود که پاسخی ساده برایشان وجود ندارد. پرسش‌هایی که شاید در ظاهر دربارهٔ درس و آینده باشد، اما ریشه‌شان در جای دیگری است: در جست‌وجوی معنایی برای بودن، در تلاش برای فهمیدن اینکه چه چیز ارزش دنبال‌کردن دارد و چه چیز نه.

در روز دانشجو، معمولاً از خاطره‌ها و وقایع صحبت می‌شود. اما شاید مهم‌تر از هر یادآوری تاریخی، این باشد که ببینیم این روز چه می‌خواهد به نسل‌های جدید بگوید. آن پیام هرچه باشد، احتمالاً با انتظار همراه است؛ انتظاری که به شکلی خاموش اما جدی در فضا حضور دارد: این‌که دانشجو صرفاً از جهان اطرافش عبور نکند. این‌که نگذارد چیزهایی که «عادی» جلوه می‌کنند، پرسش‌ناپذیر شوند. این‌که با جهان روبه‌رو شود، بی‌آن‌که فقط نقش تماشاگر را بازی کند.

گاهی دانشگاه شبیه شهری است که همه چیز در آن جریان دارد، اما هیچ‌چیز کامل نیست. تناقض‌ها فراوان‌اند: میل به پیشرفت در کنار ترس از اشتباه؛ هیجان تجربه‌های تازه در کنار نگرانی از آینده؛ تلاش برای موفقیت فردی در کنار انتظار برای کنش جمعی. این تضادها بخشی از واقعیت زندگی دانشجویی‌اند. در دل همین تضادهاست که انسان پی می‌برد پرسیدن آسان‌تر از زیستن با پاسخ‌هاست.

در سال‌های دانشجویی، آدم یاد می‌گیرد که هیچ دانشی خنثی نیست. حتی انتخاب این‌که چه چیزی را نیاموزد، خود نوعی جهت‌گیری است. شاید همین ویژگی است که این دوران را حساس می‌کند. هر تصمیم کوچک می‌تواند مسیر را عوض کند. هر کتاب می‌تواند دنیایی را باز کند یا ببندد. هر گفت‌وگو می‌تواند چیزی را در ذهن روشن یا مبهم سازد. در این میان، آنچه باقی می‌ماند، مسئولیتی است که کم‌کم خودش را نشان می‌دهد؛ مسئولیتی که نه در قالب یک شعار، بلکه در تجربهٔ زیستهٔ فرد رسوب می‌کند.

وقتی روز دانشجو از راه می‌رسد، خیلی‌ها از نقش دانشجو در جامعه حرف می‌زنند. اما شاید بهتر باشد به جای حرف‌زدن از نقش، به حالتی فکر کنیم که در آن دانشجو به دشواری می‌تواند بی‌اعتنا باشد. بی‌اعتنایی با محیط دانشگاه نمی‌خواند؛ با جمعیتی که مدام در حال شدن است و هر روز چیزی در آن تغییر می‌کند. آدم وقتی وسط چنین محیطی است، نمی‌تواند نسبت به مسئله‌هایی که اطرافش را فرا گرفته‌اند، کاملاً خنثی بماند—مسائلی از جنس کیفیت آموزش، عدالت، امکان‌های نابرابر، فشارهای اجتماعی، دغدغه‌های نسل‌ها، و حتی پرسش‌های ریز اما مهمی که در زندگی روزمره خودش را نشان می‌دهد.

با این همه، هیچ‌کس از دانشجو انتظار کمال ندارد. دانشجو بودن یعنی هنوز در حال شکل‌گرفتن بودن، یعنی هنوز فرصت اشتباه کردن داشتن. اما در کنار این ناپختگی، توانایی دیگری هم وجود دارد: توانایی دیدن آن‌چه دیگران نمی‌بینند. شاید چون هنوز درگیر ثبات‌طلبی‌های زندگی حرفه‌ای نشده است، شاید چون هنوز می‌تواند چیزی را از نو تصور کند. این توانایی همان چیزی است که روز دانشجو را از یک تاریخ‌نگاری صرف فراتر می‌برد.

در سال‌های دانشجویی، انسان بارها با این واقعیت روبه‌رو می‌شود که چیزهایی که طبیعی جلوه می‌کنند، در واقع انتخاب‌هایی تاریخی‌اند. این آگاهی، هرچند در ظاهر ساده است، اما می‌تواند همه چیز را تغییر دهد. ناگهان جهان شکل دیگری به خود می‌گیرد: قوانین، ساختارها، روابط، و حتی عادت‌ها، همه قابل پرسش می‌شوند. پرسش‌پذیرشدن جهان، نخستین قدم در حرکت به سوی مسئولیت است. وقتی جهان را بتوان دوباره تصور کرد، دیگر نمی‌توان نسبت به آن بی‌تفاوت ماند.

روز دانشجو، اگر به ژرفای خود نگاه کنیم، یک دعوت است؛ دعوتی که در آن هیچ‌کس نامی از «تعهد» و «آگاهی» نمی‌برد، اما رد آن در همه‌جا دیده می‌شود. دعوت به این‌که لحظه‌ای مکث کنیم و ببینیم کدام پرسش‌ها هنوز بی‌پاسخ مانده‌اند، کدام رؤیاها زیر غبار روزمرگی پنهان شده‌اند، و کدام امکان‌ها هنوز منتظر کسی هستند که آن‌ها را جدی بگیرد.

این روز، بیش از هر چیز، تلنگری است به اینکه دانشجو فقط کسی نیست که واحد پاس می‌کند. او کسی است که میان واقعیت‌های موجود و امکان‌های نادیده‌شده پل می‌زند. کسی که باید شکل دیگری از دیدن را تمرین کند؛ دیدنی که در آن جهان نه مجموعه‌ای از پاسخ‌ها، بلکه سلسله‌ای از پرسش‌هاست.

شاید به همین دلیل است که روز دانشجو را نمی‌توان صرفاً گرامی‌داشت. این روز نوعی مواجهه است: مواجهه با تصویر خود، با انتخاب‌هایی که کرده‌ایم، با مسیرهایی که می‌توانستیم برویم و نرفتیم، و با چیزهایی که هنوز می‌توانیم بسازیم.

در پایان، شاید بتوان گفت ارزش این روز نه در مراسم و نه در سخنرانی‌هاست، بلکه در فرصتی است که برای بازاندیشی فراهم می‌کند. فرصتی برای اینکه هر دانشجو، فارغ از رشته و دانشگاه، از خود بپرسد: در برابر آن‌چه می‌بینم و می‌دانم، چه باید بکنم؟ و شاید همین پرسش ساده، نقطهٔ آغاز همه چیز باشد.

 

تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به معاونت فرهنگی جهاددانشگاهی می باشد و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است.
Copyright ©2026 - All rights reserved.
آدرس آی پی: 216.73.216.178 سیستم عامل: Unknown مرورگر: Mozilla تاریخ مشاهده: چهار شنبه, 15 بهمن,1404