دانشگاه تکبعدی؛ انسان چندبعدی: بحران گمشده آموزش عالی
امیررضا نظام دوست
دانشجوی دکتری معماری دانشگاه تهران
در جهانی که پیچیدگیاش از هر سو بر ما هجوم میآورد، دانشگاه همچنان در دام سادهسازیهایی گرفتار است که انسان را به مجموعهای از مهارتهای قابل سنجش و واحدهای قابل اندازهگیری فرو میکاهند. گویی تربیت، طرحی مهندسیشده است و دانشجو، ماده خامی که باید در قالبهای از پیش تعیینشده ریخته و شکل داده شود. در چنین چشماندازی، سخن گفتن از تربیت «چندبعدی» دانشجو نه یک میل روشنفکرانه، بلکه ضرورتی بنیادین برای سلامت فرهنگی و فکری جامعه محسوب میشود. اما سالهاست که این ضرورت زیر بار سنگین «تکساحتیکردنِ تخصص» خم شده و دانشگاه را هرچه بیشتر به نهادی تکصدا، تکبعدی و تکمعنا بدل کرده است.
تخصصگرایی بهخودیخود امری منفی نیست؛ آنگاه خطرناک میشود که به ایدئولوژی بدل گردد. در این نقطه، انسان نه موجودی چندلایه با وجوه فلسفی، اخلاقی، هنری و اجتماعی، بلکه کارگری ذهنی تصور میشود که باید در مسیر باریکی بدون توقف پیش برود. نتیجه چنین نگاهی، ظهور دانشجویانی است که شاید در حوزه کاری خود توانا باشند، اما در جهان زیست انسانی، بیپشتوانه و بیریشه باقی میمانند؛ متخصصانی با عمق دانشی قابلتوجه اما نگاهی کمعمق و محدود.
این وضعیت تنها بحران آموزش نیست؛ بحران معنای خودِ دانشگاه است. روزگاری دانشگاه کانون تفکر بود؛ اکنون در بسیاری موارد به مرکز کارآموزی تبدیل شده است. زمانی مأمن ذهنهای پرسشگر و افقیاب بود؛ امروز بیشتر جایی برای تربیت نیروی کارِ بازار. روزگاری از دانشجو انتظار میرفت دریچههای تازه را بگشاید؛ اکنون از او میخواهند صرفاً دستورالعملها را فهمیده و اجرا کند. این تغییر آرام اما خطرناک، دانشگاه را از نهادی فرهنگی و اندیشهساز به نهادی فنی و مصرفی تقلیل داده است.
تکبعدیسازی دانشجو از نخستین لحظه ورود او آغاز میشود؛ وقتی که او را به ضریح یک «رشته» میبندند و میگویند: «جهان تو همینجاست، بیرون نرو.» این منطق، نهفقط افق او را محدود میکند، بلکه تواناییاش برای درک پیوندهای پنهان میان امور و پدیدهها را نیز آرامآرام از میان میبرد. دانشجوی مهندسی که فلسفه و هنر را «غیرکاربردی» میپندارد، نمیبیند که تکنولوژیِ بیمعنا چگونه به ابزار سلطه بدل میشود. دانشجوی علوم انسانی که از علوم تجربی بیخبر است، تحلیلهایی میسازد که گاهی زیبا، اما اغلب از واقعیت تهیاند. دانشجوی پزشکی که از اخلاق و ادبیات فاصله دارد، شاید بدن انسان را دقیق بشناسد، اما روح مجروح او را نه.
ریشه این تقلیلگرایی در خطای فرهنگی عمیقی نهفته است: تصور اینکه انسان را میتوان همچون دستگاه آموزش داد. اما انسان دستگاه نیست؛ موجودی چندبعدی و چندمنظری است که با یک دفترچه راهنما نمیتوان او را فهمید یا پرورش داد. تربیت تکساحتی شاید نیروی کار ماهر بسازد، اما انسان آزاد، اندیشهمند و مسئول خلق نمیکند. در درازمدت همین تکبعدیها هستند که جامعه را به رکود فرهنگی، بیتفاوتی اجتماعی و ناتوانی در فهم مسائل پیچیده میرانند.
مشکل آن نیست که دانشجو باید بیشتر بداند؛ مشکل آن است که باید «گونهای دیگر» بداند. باید بتواند در جهان قدم بزند، نه تنها در رشته. نگاهش باید لایهمند باشد، نه خطی. تربیت چندوجهی دعوتی است به عبور از مرزهایی که دانشگاه با وسواس بنا کرده است؛ دعوت به مشارکت در تجربههای فلسفی، فرهنگی، هنری، تاریخی، اجتماعی و علمی. در این نگاه، رشته دانشگاهی نه دیوار بلکه دریچه است.
از حیث فلسفی، دانشگاه امروز نوعی «تسلیم پنهان» در برابر تکنیک را تجربه میکند. تکنیک صرفاً ابزار نیست؛ نوعی مواجهه با جهان است. وقتی دانشگاه در خدمت تکنیک قرار میگیرد، نگاه ابزاری به جهان بر همهچیز سایه میافکند. انسان، فرهنگ، طبیعت، دانش—همه بدل به وسیله میشوند. محصول این نگاه، انسانابزار است؛ همان دانشجوی تکبعدی. اما دانشجوی چندوجهی انسانی است که نسبت او با جهان نه صرفاً عملکردی، بلکه معنایی، شهودی و تفهمی است.
از منظر فرهنگی نیز جامعهای که متخصصهای تکساحتی تولید میکند، گفتوگو را از دست میدهد. گفتوگو نیازمند زبان مشترک است؛ زبانی که مرزهای تخصصی را درنوردد. وقتی هر دانشجو فقط زبان رشته خود را بلد باشد، جامعه به جزایری پراکنده بدل میشود—هرکس در جهان کوچک خود محبوس. این انزوا تنها ذهنی نیست؛ اخلاقی هم هست، و به رشد بیاعتمادی، سوءتفاهم و فقدان همدلی میانجامد.
تربیت چندوجهی پروژهای تجملی نیست؛ راهی برای ترمیم تار و پود فرهنگی جامعه است. دعوتی است به بازدید دوباره از انسان، دیدن او نه بهمثابه متخصص، بلکه بهمثابه موجودی با تواناییها و حساسیتهای چندگانه. چنین تربیتی میگوید: «دانشجو را برای زیستن تربیت کن، نه فقط برای کار کردن.»
برای تحقق چنین تربیتی، دانشگاه باید خود را از نو تعریف کند؛ فضاهای گفتوگوی میانرشتهای را احیا کند؛ استادانی پرورش دهد که خود در چند افق تنفس میکنند؛ و دانشجویان را به تجربههای فرهنگی، هنری، فلسفی و اجتماعی فراتر از کلاس درس دعوت کند. کانونهای فرهنگی، کارگاههای میانرشتهای، پژوهشهای مشترک، نشستهای آزاد و مشارکتهای اجتماعی، نه حاشیه، بلکه متن تربیت دانشگاهیاند.
در نهایت، نقد تخصصگراییِ صرف، نقد یک اشتباه آموزشی نیست؛ نقد یک جهانبینی است. جهانبینیای که انسان را کوچک میکند تا در سیستمها جای بگیرد. تربیت چندبعدی برعکس عمل میکند: جهان را بزرگ میکند تا انسان در آن بالیده شود.
دانشجوی چندوجهی خروجی دانشگاهی است که فهمیده آیندۀ جهان، متعلق به انسانهای چندصدا، چندلایه و چندخوانش است؛ انسانهایی که میفهمند، میسازند و معنا خلق میکنند. در جهانی که پیچیدهتر میشود، تکبعدی بودن نه فقط نقص، که لغزش است.
دانشگاه اگر میخواهد همچنان دانشگاه بماند، چارهای ندارد جز بازگشت از این لغزش.