از فلسفه تا فقه؛ مسیر تلفیق عقل و وحی در اندیشه فارابی
عضو هیئت علمی گروه فلسفه دانشگاه تهران
بحث درباره حکمت عملی و اندیشه فارابی معمولاً با این پرسش آغاز میشود که آیا در حکمت عملی او، فلسفه عملی به امر دینی و وحیانی تبدیل شده است یا نه. همانطور که اشاره شده، این موضوع در میان تاریخنگاران جدید فلسفه اسلامی با تعابیر بسیار مشهور همراه بوده است؛ از جمله اینکه فارابی دین و فلسفه را با یکدیگر تلفیق کرده و فلسفهای را که علمی عقلی و محض بوده، به یک علم عمومیتر تبدیل کرده است، بهویژه در حکمت عملی. به همین دلیل، وقتی از حکمت عملی فارابی سخن میگویند، گاهی آن را برابر با شریعت تلقی میکنند و حتی مقالات فقه سیاسی و فلسفه سیاسی در فارابی را یکسان میانگارند. در مغرب اسلامی و جهان عرب نیز کسانی این دیدگاه را تقویت کردهاند و کوشیدهاند فلسفه فارابی را نوعی فلسفه انتقادی دینی یا حتی ایدئولوژی دینی معرفی کنند.
اما پرسش اصلی این است که آیا واقعاً فلسفه اخلاق و نظریات عملی فارابی را میتوان فقه سیاسی دینی دانست؟ و آیا فارابی با این رویکرد، فلسفه خود را دینی کرده یا بعضی اجزای آن را با تعابیر دینی بازخوانی کرده است؟
برای بررسی پاسخ، لازم است ابتدا مقدمهای درباره تقسیمبندی علوم نزد فارابی ذکر شود. فارابی در احصاء العلوم—و همچنین در آثار دیگری—تقسیمی معروف از علوم فلسفی ارائه میکند. او از علم زبان، شامل بیان و قرائت و شعر، آغاز میکند، سپس علم منطق را با اجزایی مانند دلیل و برهان توضیح میدهد، علم تعالیم و اجزای آن را میآورد، سپس علم طبیعی و اجزای آن، و پس از آن علم الهی، و در نهایت فن خامس یعنی علم مدنی و بخشهای آن را بیان میکند. وقتی علم فلسفه و علم کلام را کنار هم قرار میدهد، برخی نویسندگان این تلقی را پیدا کردهاند که فقه و کلام در اندیشه فارابی ذیل حکمت عملی تعریف شدهاند و بنابراین علوم دینی محسوب میشوند.
یکی از مواردی که موجب شکلگیری این تصور شده، کتاب الملل است. علاوه بر تقسیمبندی پیشگفته، فارابی در الحروف نیز از «اخلاق سیاسیه» سخن میگوید و هنگامی که بحث را به فقه و کلام میرساند، تصریح میکند که کلام ذیل فلسفه نظری قرار میگیرد و فقه جزئی از حکمت عملی است و مشتمل بر برخی از امور و کلیاتی است که در علم مدنی وجود دارد. میتوان گفت این ذهنیت از سه جهت ایجاد شده است:
۱. تقسیم علوم در احصاء العلوم، جایی که علم مدنی و سپس علم فقه و علم کلام ذکر میشود.
۲. عبارت فارابی در الملل که میگوید فلسفه عملی و مدنی مبادی برهانی تفصیلات شریعت را بیان میکنند.
۳. تقسیم دیگری در العلل که فقه را ذیل فلسفه عملی و کلام را ذیل فلسفه نظری قرار میدهد. در احصاء العلوم نیز نوعی ترجیح فلسفه بر دیگر علوم دیده میشود.
مجموع این موارد باعث شده این تصور به وجود آید که فارابی فلسفه و دین را در حکمت عملی خلط کرده است. در ادامه، با مراجعه به تعریف فقه و کلام در آثار فارابی، میتوان دید که این دو علم دقیقاً منطبق بر علم مدنی نیستند و ذیل تعریف کلی علم مدنی قرار نمیگیرند. فارابی در تعریف فقه میگوید «صناعت الفقه» جایی است که عقل انسان گویایی پیدا میکند؛ نه اینکه شریعت پیشاپیش درباره آن سخن گفته باشد.
حال، اگر بخواهیم همچنان مطابق تصریح خود فارابی، فقه را ذیل فلسفه عملی قرار دهیم، باید دید چگونه میتوان چنین کاری کرد بدون آنکه مرز میان فلسفه و فقه مخدوش شود. فارابی دایره حکمت عملی و علم مدنی خود را بسیار گسترده ترسیم میکند. او در الملل افعال و سنن ارادی، مسائل اجتماعی، اخلاق، حکمرانی و پادشاهی را بیان میکند و مراتب و ذوات را از بالا به پایین تا مبادی نخستین و حتی جایگاه پیامبر و خدا در اداره جامعه شرح میدهد. سپس مبادی برهانی و تفصیلات شریعت را میآورد. با توجه به این گستره، میتوان جمع میان فقه و فلسفه عملی را توضیح داد.
این جمع چگونه حاصل میشود؟ از طریق توجه به «غایت» علوم. اگر غایت فقه و کلام و فلسفه عملی را معیار قرار دهیم، فقه به این دلیل که به عمل میپردازد—و چون قانون الهی باید بهوسیله اهل شریعت اجرا شود—میتواند از جهت غایت ذیل حکمت عملی قرار گیرد. کلام، هرچند مستقیم ناظر به عمل نیست، اما چون به بیان مبادی برهانی عمل و فلسفه عمل در شریعت اسلامی میپردازد، از حیث غایت میتواند در این مجموعه قرار گیرد. اما از نظر روش، فقه و کلام متکی بر نقلاند؛ در حالی که حکمت عملی تنها بر روش عقلی بنا نمیشود اما با تبیین عقلی همراه است. فارابی درباره کلام میگوید هرجا عقل ناتوان باشد یا تناقض ببیند - نه فقط ناتوانی، بلکه حتی جایی که عقل چیزی را انکار کند - آنجا عرصهای است که شریعت و وحی وارد میشود و مسئله را حل میکند.
سومین حیث، مبادی فقه و کلام است. فارابی تصریح میکند که امر دینی مبادی متافیزیکی دارد. وحی، حقیقتی وحیانی و دینی، امری است که از عقل فعال گرفته میشود و عقل فعال خود حقیقتی متافیزیکی و وجودی است. بیان این حقیقت نیز بهوسیله پیامبر انجام میشود؛ پیامبری که در عین حال «فیلسوف نبی» است - یعنی علاوه بر وجه فلسفی که افلاطون برای فیلسوف قائل بود، شأن نبوت هم دارد. با این نگاه، تمام امر دینی و وحیانی در نظر فارابی متافیزیکی است.
بنابراین، از حیث غایت، این علوم مشترکند؛ از حیث روش متفاوتاند؛ و از حیث مبادی نیز توافق دارند. با چنین تحلیلی، میتوان گفت حکمت عملی در فارابی به هیچوجه خروج از عقل ندارد. علم مدنی او متکی بر حضور عقل انسانی است؛ عقلی که مبادی فلسفی آن روشن است. در اندیشه فارابی عقل بیپایه و ناگهانی وجود ندارد؛ عقل معلوم است، منشأ آن روشن است، و حقیقت آن شناخته شده است. به این نکته باید توجه کرد، زیرا برخی متفکران فلسفه اسلامی - بهویژه آنان که ذهنی کلامی دارند - و نیز گروهی که تحت تأثیر دستگاه فلسفه غرب خوانشی خاص ارائه میکنند، این نسبتها را به فارابی دادهاند. در نهایت، این مجموعه قضاوتی مختصر و اولیه درباره برداشتها در باب فارابی است، و میتوان آن را در ادامه با تفصیل بیشتری پی گرفت. امید است که اهل نظر و اساتید از این مباحث بهرهمند کنند.