ضرورت احیای رابطه دانشگاه با مردم در نظام سلامت
سارینا روانگرد
دانشگاه علوم پزشکی
دانشگاههای علوم پزشکی ایران در دهههای اخیر خود را بهعنوان مهمترین مراکز تولید دانش پزشکی، تربیت نیروی متخصص و مرجع تشخیص هنجارهای اخلاق حرفهای معرفی کردهاند؛ اما این تصویر رسمی در بسیاری از موارد با واقعیت عملکرد آنها همخوانی ندارد. جامعه از این دانشگاهها انتظار دارد که نهتنها پزشکانی ماهر، بلکه نیروهایی آگاه، حساس به زمینههای اجتماعی بیماری، و مطالبهگر در برابر ناعدالتیهای نظام سلامت تربیت کنند. با این حال، مجموعهای از رویههای اداری، اولویتهای رتبهمحور و محدودیتهای ساختاری سبب شدهاند رسالت اجتماعی دانشگاهها به حاشیه رانده شود. شکافی که ایجاد شده، خود را نهفقط در کیفیت آموزش و پژوهش، بلکه در تجربه سلامت شهروندان و اعتماد عمومی به نظام علمی نشان میدهد.
سنگبنای مسئولیت اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی، تربیت پزشکانی است که در کنار مهارتهای تخصصی، توان تحلیل اخلاقی، حساسیت اجتماعی و قدرت تشخیص مسائل واقعی سلامت را داشته باشند. امروز پزشکی، صرفاً دانش کالبد و دارو نیست؛ پزشکی مواجهه با انسان است، با رنج او، با بیعدالتیهایی که بر سلامت اثر میگذارند، و با تصمیمهایی که پیامدهای اخلاقی سنگینی دارند. با این حال، برنامههای آموزشی موجود همچنان پاسدار سنتی مهارتمحورند و بر انبوهی از دانش نظری، تکنیکهای استاندارد و آزمونهای سختگیرانه تمرکز دارند. در چنین ساختاری، جایی برای گفتوگو درباره عدالت سلامت، اخلاق تصمیمگیری دشوار، تعارض منافع، یا ریشههای اجتماعی بیماری باقی نمیماند. این کمبود، پزشکان جوان را در برخورد با چالشهای واقعی نظام سلامت بیدفاع میگذارد؛ آنان میآموزند که چگونه تشخیص دهند و درمان کنند، اما کمتر میآموزند چگونه بفهمند، چگونه بشنوند و چگونه با پیچیدگیهای اجتماعی زندگی بیماران مواجه شوند. همین امر بعدها در نحوه ارتباط آنان با بیماران، در میزان مشارکتشان در نقد ساختارهای نابرابر و در کیفیت رفتار حرفهایشان آشکار میشود.
پژوهش پزشکی نیز با تناقضی مشابه روبهروست. دانشگاهها رسالت خود را «حل مسائل جامعه» معرفی میکنند، اما نظام ارزیابی پژوهش همچنان رتبهمحور است و پژوهشگران را به سمت تولید مداوم مقالات برای ارتقای شغلی، کسب امتیاز و رقابتهای دروندانشگاهی سوق میدهد. در این ساختار، ارزش پژوهش نه براساس اثرگذاری آن بر سیاستگذاری سلامت، بلکه براساس شاخصهایی تعریف میشود که بیشتر برای سنجش کمّی مناسباند تا ارزیابی معنا. هنگامی که چنین شاخصهایی محور تصمیمگیری قرار گیرند، طبیعی است که پژوهشها از مسائل واقعی فاصله بگیرند. نتیجه این است که دانشگاه، به جای اینکه آینه دردهای جامعه باشد، به سازمانی تبدیل میشود که بخش بزرگی از تولیداتش در چرخهای اداری مصرف میشود و سهم اندکی در بهبود شرایط سلامت مردم دارد. پژوهش مسئلهمحور جای خود را به پژوهش رزومهمحور میدهد.
عامل مهم دیگری که مسئولیت اجتماعی دانشگاه را تضعیف میکند، ساختار منحصربهفرد دانشگاههای علوم پزشکی در ایران است؛ ساختاری که در آن آموزش، پژوهش و خدمات درمانی در هم تنیده شدهاند. دانشگاهها تنها آموزگار نیستند؛ آنها مدیریت بیمارستانها، برنامهریزی درمانی و بخشی از سیاستگذاری حوزه سلامت را نیز بر عهده دارند. در ظاهر این یک مزیت است: پیوند میان آموزش و درمان میتواند کیفیت هر دو را ارتقا دهد. اما در عمل، این همزمانی نقشها دانشگاه را وارد شبکهای از وابستگیهای اداری میکند که استقلال انتقادی آن را محدود میسازد. دانشگاهی که خود بخشی از ساختار درمان است، اغلب در نقد سیاستهای ناکارآمد، مدیریت نادرست منابع یا فشارهای وارد بر کادر درمان احتیاط میکند. این احتیاط گاهی به سکوتی تبدیل میشود که بهای آن را جوانترین نیروهای حوزه سلامت میپردازند: دانشجویانی که با کمبود امکانات مواجهاند، رزیدنتهایی که با فشارهای شدید کاری روبهرو هستند، و پرستارانی که بار اصلی مراقبت را بر دوش میکشند اما کمتر شنیده میشوند.
در حوزه اخلاق پژوهش نیز فاصلهای میان اصول و عملکرد دیده میشود. اگرچه کمیتههای اخلاق در پژوهش فعالاند و دستورالعملهای مشخص وجود دارد، اما در عمل این کمیتهها بیشتر به بررسی شکلی طرحها محدود شدهاند. غلبه تشریفات بر تفکر اخلاقی باعث میشود مطالعاتی که ارزش واقعی درمانی یا اجتماعی ندارند تأیید شوند، یا حساسیت کافی نسبت به حقوق مشارکتکنندگان انسانی دیده نشود. نبود فرهنگ نقد دروندانشگاهی نیز این وضعیت را تشدید میکند؛ پژوهشگران جوان اغلب جرئت نقد ندارند، و ساختار نیز انگیزهای برای حمایت از نقد واقعی ایجاد نمیکند. وقتی نقد غایب باشد، اخلاق پژوهش نیز بهتدریج تهی میشود.
اما مسئولیت اجتماعی دانشگاه تنها در آموزش و پژوهش خلاصه نمیشود. دانشگاه باید در ساحت عمومی حضور داشته باشد: آگاهسازی جامعه درباره مسائل سلامت، مقابله با شایعات پزشکی، مشارکت مؤثر در تصمیمگیری کلان، و ایفای نقش بهعنوان «ذهن نقاد» نظام سلامت. در بحرانهایی مانند کرونا، اهمیت این نقش بیش از هر زمان دیگری آشکار شد. جامعه نیاز داشت دانشگاهها با زبان علمی اما قابلفهم، با شفافیت و با صداقت در کنار مردم بایستند. گرچه برخی دانشگاهها تلاشهایی انجام دادند، اما این تلاشها بهطور کلی پراکنده، دیرهنگام یا ناکافی بود. بسیاری از دانشگاهها همچنان ارتباط خود را با جامعه به برنامههای مناسبتمحور، طرحهای نمادین یا اطلاعرسانیهای محدود کاهش میدهند، در حالی که جامعه انتظار نقش اجتماعی فعالتر و مستمرتر دارد.
نکته اساسی این است که دانشگاهها نمیتوانند خود را از زمینههای اجتماعی و اقتصادی پیرامونشان جدا بدانند. فشار اقتصادی بر بیماران، کمبود منابع، تعارض منافع در نظام سلامت، فرسودگی حرفهای در میان کادر درمان، و سقوط تدریجی کیفیت آموزش، همگی مسائلی هستند که دانشگاه باید نسبت به آنها موضع روشن داشته باشد. مسئولیت اخلاقی تنها یک مفهوم نظری نیست؛ حضور آگاهانه در میدان، مطالبهگری از ساختارهای قدرت، شفافیت در تصمیمگیریها و دفاع از حقوق گروههایی است که صدای کمتری دارند. اگر اخلاق به شکل نمادین و تزئینی در دانشگاه حضور داشته باشد، اگر تنها در قالب یک واحد درسی یا چند کارگاه آموزشی آن را تدریس کنیم، اعتماد عمومی به سرعت فرسایش مییابد و دانشگاه نقش راهنمای اجتماعی خود را از دست میدهد.
اکنون بیش از هر زمان دیگری نیاز به بازنگری در مأموریت دانشگاه علوم پزشکی احساس میشود. این بازنگری باید بازگشتی باشد به اصولی که دانشگاه را به نهادی مسئول، مستقل و پاسخگو تبدیل میکند: صداقت علمی، اولویتدادن به نیازهای جامعه، پرورش پزشکی با نگاه انسانی، حمایت واقعی از دانشجویان و کادر درمان، و ایستادگی بر ارزشهای اخلاقی حتی در برابر فشارهای بیرونی. تنها در چنین مسیری است که میتوان نقش اجتماعی ازدسترفته دانشگاه را بازیابی کرد و از تبدیل آن به نهادی صرفاً رتبهمحور و بیتفاوت نسبت به مسائل جامعه جلوگیری نمود. یک دانشگاه پزشکی زمانی میتواند به رسالت واقعی خود نزدیک شود که نهتنها آموزش دهد و پژوهش کند، بلکه در کنار مردم بایستد و در برابر ساختارهایی که سلامت را تهدید میکنند، صدای روشن و مستقلی داشته باشد.