دانشگاه در زمانه فرسودگی جمعی
میلاد زراعت
دانشگاه صنعتی امیرکبیر
در سالهای اخیر، بحث بیتفاوتی دانشجویان و دانشگاهها نسبت به مسائل اجتماعی به یکی از محورهای اصلی نقدهای دانشگاهی تبدیل شده است. بسیاری این وضعیت را به عنوان نشانهای از افول نقش تاریخی دانشگاه در حیات عمومی میدانند؛ نهادی که زمانی موتور نقد، آگاهیبخشی و تولید حساسیت اجتماعی بود، امروز در موارد زیادی به فضایی کمتحرک و منفعل بدل شده است. برای فهم چرایی این مسئله، باید آن را نه یک نقیصه اخلاقی یا کمکاری فردی، بلکه پدیدهای ساختاری و چندلایه در نظر گرفت؛ پدیدهای که ریشههایش در شرایط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و حتی روانشناختی گستردهتر جامعه نهفته است.
نخستین لایه این بیتفاوتی، ساختارهای سیاسی و محدودیتهای نهادی است. دانشگاه، بهویژه در جوامعی که حساسیت سیاسی بالا و عرصه عمومی بسته است، امکان تجربه آزادانۀ کنش جمعی را از دست میدهد. دانشجو وقتی یاد میگیرد که هزینه فعالیت اجتماعی بالا، غیرقابلپیشبینی یا حتی بیثمر است، به مرور به نوعی احتیاط مزمن خو میگیرد. این احتیاط بعد از مدتی دیگر تصمیم آگاهانه نیست، بلکه تبدیل به عادت میشود: عادت به کنارکشیدن و عادت به این تصور که «تغییری اتفاق نمیافتد». در چنین فضایی، دانشگاه نیز بیشتر از آنکه نقش میدان عمومی را ایفا کند، به نهادی اداری و کمخطر تبدیل میشود؛ نهادی که بخش مهمی از انرژیاش صرف مدیریت ریسک، کنترل رفتارها و تنظیم صورتمسئلهها میشود، نه برانگیختن حس مسئولیت اجتماعی.
عامل دوم، ساختارهای اقتصادی و آینده نامطمئن است. دانشجویی که آینده شغلیاش مبهم است، فشار معیشتی تجربه میکند و بارهای روانی متنوعی را به دوش میکشد، به طور طبیعی انرژی کمتری برای کنشگری اجتماعی دارد. در بسیاری از کشورها، دانشگاه از نهادی برای «رهایی» و تجربه امکانهای جدید، به مسیری ناگزیر برای دستیافتن به حداقلهای زندگی تبدیل شده است. وقتی دانشگاه جای امید و تخیل جمعی را با اضطراب شغلی و رقابت فردی عوض کند، دانشجو کمتر به مسائل عمومی فکر میکند. او باید برای بقا برنامهریزی کند و بقا معمولاً با ریسک اجتماعی جمع نمیشود. اینجا بیتفاوتی نه نشانه بیمسئولیتی، بلکه نمودی از نوعی فرسودگی ساختاری است.
عامل سوم، تحول فرهنگ دانشگاه و تغییر هویت دانشجویان است. نسلهای جدید دانشجو متفاوت فکر میکنند، متفاوت یاد میگیرند و متفاوت واکنش نشان میدهند. گسترش فناوری، شبکههای اجتماعی و اطلاعات لحظهای، از یکسو افق آگاهی دانشجو را افزایش داده، اما از سوی دیگر با نوعی «سیلان توجه» همراه بوده است. مسائل اجتماعی مانند گذشته نقطه تمرکز ثابت ندارند؛ هر روز موجی تازه میآید و میرود. در این وضعیت، عمق توجه کاهش مییابد و حساسیتهای پایدار سختتر شکل میگیرند. دانشگاه هم که نتوانسته بهروز و هماهنگ با سبکهای جدید زیست دانشجویی عمل کند، فرصت تبدیل این آگاهی سیال به تعهد پایدار را از دست میدهد. در نتیجه، نوعی سرخوردگی خاموش بهوجود میآید: احساس اینکه «دانشگاه جایی برای تأثیرگذاری واقعی نیست».
عامل چهارم، تحول در نقش و مأموریت دانشگاهها است. دانشگاههای امروز بیش از گذشته تحت فشار منطق بازار، شاخصهای کمی و رقابتپذیری هستند. در چنین فضایی، علوم انسانی و اجتماعی ــ که به طور سنتی حامل نگاه انتقادی و مسئولیت اجتماعی بودند ــ تضعیف میشوند. جای آنها را رشتهها و برنامههایی میگیرند که بیشتر با بهرهوری اقتصادی و مهارتمحوری سازگارند. حتی فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی دانشگاه، بهجای اینکه بر بستر مشارکت آزاد شکل بگیرند، به سمت رویدادهای «قابل مدیریت» و «کمحاشیه» میروند. وقتی دانشگاه روح انتقادیاش را از دست بدهد، طبیعی است که دانشجو نیز از آن الهام نگیرد.
از زاویهای دیگر، باید به فرسایش سرمایه اجتماعی نیز اشاره کرد. بیاعتمادی گسترده به نهادها، کاهش امکان گفتگوهای صادقانه و تکثر شدید منابع اطلاعاتی باعث شده امکان ساختن «حس مشترک» درباره مسائل اجتماعی دشوار شود. دانشجو وقتی حس کند صدای او شنیده نمیشود یا تغییر تنها یک شعار است، تصمیم میگیرد انرژیاش را جای دیگری خرج کند؛ مثلاً در شبکههای اجتماعی، محیطهای کوچکتر، یا حتی در سکوت. این سکوت گاهی اشتباه گرفته میشود با بیتفاوتی، اما در بسیاری مواقع، نوعی «انصراف از عرصه عمومیِ نامطمئن» است.
البته نقدها فقط متوجه ساختار نیست؛ بخشی از ماجرا به بازتعریف مسئولیت فردی هم برمیگردد. نسل جوان امروز بیش از پیش ارزشهایی مانند حریم فردی، سلامت روان و خودمراقبتی را جدی میگیرد. این نگاه ارزشمند است، اما اگر با نوعی فردگرایی افراطی همراه شود، میتواند رابطه افراد با مسائل عمومی را کمرنگ کند. مسئله اینجاست که دانشگاه نتوانسته توازن سالمی میان مراقبت فردی و مسئولیت جمعی ایجاد کند. دانشجویی که یاد نمیگیرد چگونه میتوان بدون فرسودگی، در جامعه نقشآفرینی کرد، معمولاً یا گرفتار فعالیت بیشازتوان میشود یا به کلی کنار میکشد.
در نهایت، بیتفاوتی دانشجویان و دانشگاهها را باید نتیجه همزمانی چند بحران دانست: بحران امید، بحران اعتماد، بحران نقش و بحران آینده. برای غلبه بر این وضعیت، بیش از هر چیز به بازسازی فضاهای گفتگو، بازگرداندن معناداری به کنش جمعی و احیای نقش انتقادی دانشگاه نیاز است. دانشگاه اگر بخواهد از این انفعال بیرون بیاید، باید دوباره میدان تمرین دموکراسی، امکان تجربه و تولید حساسیت اجتماعی شود. این کار نه با بخشنامه ممکن است نه با اجبار؛ نیازمند اعتمادسازی، باز کردن فضا و احترام گذاشتن به انرژی و خلاقیت نسل دانشجو است.
بیتفاوتی، برخلاف ظاهرش، نقطه پایان نیست؛ نشانهای است که اگر درست فهمیده شود، میتواند آغاز بازاندیشی و احیای نقش دانشگاه در جامعه باشد. دانشجو زمانی به مسائل اجتماعی برمیگردد که احساس کند دانشگاه نیز به او برگشته است.